تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
حسين بن على بن معروف بابى على بغدادى گويد در همين سال من زنى را در بغداد ديدم او از من پرسيد وكيل مولاى ما عليه السلام كيست ؟ يكى از قميها به او خبر داد كه ابو القاسم بن روح است و نشانى او را به او داد آن زن نزد وى آمد و من در خدمت او بودم به او گفت ايشيخ همراه من چيست ؟ فرمود هر چه با خوددارى در دجله انداز و نزد من بيا تا به تو بگويم ، گويد آن زن رفت و آنچه با خود داشت در دجله انداخت و برگشت خدمت شيخ ابو القاسم روحى ، ابو القاسم بخدمتكار خود گفت آن حقه را نزد من بياور و به آن زن گفت اين همان حقه ايست كه با تو بود و در دجله انداختى من به تو بگويم در آن چيست ؟ يا تو به من ميگوئى عرضكرد بلكه شما بفرمائيد فرمود صورت آنچه در اين حقه است . 1 - يك جفت دستبند طلا . 2 - يك حلقه بزرك كه گوهرى بر آن نصب است . 3 - دو حلقه كوچك كه در آنها دو گوهر است . 4 - دو انگشتر . يكى فيروزه و ديگرى عقيق . و مطلب همان بود كه شيخ گفته بود و چيزى از آن كم نگذارده بود سپس سر حقه را باز كرد و هر چه در آن بود بمعرض نمايش گذاشت و آن زن بدان نگريست و گفت اين خود همانست كه من آوردم و در دجله انداختم من و آن زن هر دو از دهشت و خرمى بيهوش شديم بواسطه مشاهده اين دلالت صادقه و درست . سپس بعد از آنكه حسين اين حديث را براى من نقل كرد به من گفت روز قيامت نزد خداى عز و جل گواهى مىدهم كه امر همانست كه گفتم نه در آن افزودم و نه كم كردم و به دوازده امام قسم خورد كه راست گفته و كم و زياد نكرده
كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي ) — صفحة 197 | الشيخ الصدوق / محمد باقر كمره‌اى