است كه « نور » در حكمت اشراق ، نور مادي نيست وهمين سبب اشتباه بسيارى در ميان فلاسفه غربى شده وشايد تنها كسى كه حق اين سخن پرمنيدوس را ادا كرده وغرض أو را فهميده باشد هايدگر است كه از وى ستايش نموده ، زيرا با مفهوم فلسفي وجود ونور آشنايى داشته است .
پارمنيدوس در اين قطعهء حكمتآموز ، با ظرافت شاعرانه خود ، ميان وجود حقيقي كه عدم وامكان وفقر در آن راه ندارد با وجود ممكنات مادي - كه برخى از آن به « نمود » (
Phenomen
) تعبير كردهاند - فرق گذاشته ، كاخ نور را جدا از « دروازهء شب وروز » دانسته است واين يكى از مباني فلسفي اوست .
مباني عمدهء فلسفي پرمنيدوس را مىتوان به اين صورت بيان نمود :
1 - وجود ، سراسر جهان را فرا گرفته است .
2 - وجود حقيقي وعدم ، لايجتمعانند وبا هم نمىسازند .
3 - عدم در وجود ، ونيستى در هستى جايى ندارد ، ووجود هرگز به عدم نمىگرايد ( زيرا از ذات وذاتي خود بيرون نمىرود ) .
4 - عدم به خودى خود بوجود نمىآيد .
5 - وجود ، يك حقيقت بسيط ونامحدود ( بىجزء ونامتناهى ) است .
6 - وجود ، داراى ثبات است وصيرورت در آن راه ندارد .
إشارات ورموز فلسفه پرمنيدوس را مىتوان بزبان فلسفه اين گونه بيان كرد كه حقيقت وجود ( نه مفهوم ذهني آن ) در ذات خود عدمناپذير ( واجب الوجود ) ، أزلي وابدى وثابت و « أحدىّ الذات » است ( يعنى دوّم ندارد ) وداراى وحدت عددي هم نيست ، واجب است وامكان وشبهه عدم در آن راه ندارد ، نور است ( زيرا خود هست وسبب وجود وبه چشم آمدن چيزهاى ديگر نيز مىشود ) .