أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
و چون به نزد يوسف شدند ، برادرش را پيش خود جا داد و گفت : من برادر توام از اعمالى كه مىكردهاند غمگين مباش .
70 -
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ
و چون به لوازمشان مجهّزشان كرد شربه
برادر خود ، بنيامين ، پسر مادر خويش را ديد گفت آيا اين است برادر كوچك شما كه نزد من ذكر او را كرديد و گفت پسر خدا بر تو رحم كند .
( 30 ) و يوسف چون كه مهرش بر برادرش بجنبيد شتافت و جاى گريستن خواست پس به خلوت خانه رفته آنجا گريست .
( 31 ) و روى خود را شسته بيرون آمد و خوددارى نموده گفت طعام بگذاريد .
( 32 ) و براى وى جدا گذارند و براى ايشان جدا و براى مصريانى كه با وى خوردند جدا ، زيرا كه مصريان نمىتوانند با عبريان غذا بخورند زيرا كه اين نزد مصريان مكروه است .
( 33 ) و به حضور وى بنشستند نخستزاده موافق نخست زاد كيش و خردسال به حسب خردسالىاش و ايشان به يكديگر تعجّب نمودند .
( 34 ) و حصّهها از پيش خود براى ايشان گرفت امّا حصّهء بنيامين پنج چندان حصّهء ديگران بود و با وى نوشيدند تا بى خود شدند .
- - - فصل 44 - - -
( 1 ) پس به ناظر خانهء خود امر كرده گفت جوالهاى اين مردمان را به قدرى كه مىتوانند بُرد از غلّه پُركن و نقد هركسى