و بيهقى به سند ضعيفى از أنس مرفوعا آورده كه : آنان مؤمنين جن هستند .
و ابن جرير از عايشه آورده كه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم فرمود : « طوفان مرگ است » .
و احمد و ترمذى و حاكم روايتى - كه دو نفر أخير صحيحش دانستهاند - از أنس آوردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم اين آيه را خواند :
( فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
- پس هنگامى كه پروردگارش براى كوه تجلّى كرد آن را متلاشى ساخت « 1 » ، فرمود : اينچنين - و به طرف ابهام خود به بند انگشت راستش اشاره كرد - پس كوه از هم پاشيد ، و موسى بىهوش افتاد .
و أبو الشيخ اين حديث را با اين عبارت آورده : « و به انگشت خنصر اشاره كرد ، پس از آن كوه را متلاشى نمود » .
و أبو الشيخ از طريق جعفر بن محمد از پدرش از جدّش از پيغمبر أكرم صلّى اللّه - عليه ( و آله ) و سلّم آورده كه فرمود : « الواحى كه بر موسى نازل شد از سدر بهشت بوده ، طول هر لوح دوازده ذراع » .
و احمد و نسائى و حاكم - كه صحيح دانسته - روايتى از ابن عباس از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم آوردهاند كه فرمود : « خداوند از پشت آدم در نعمان روز عرفه پيمان گرفت ، پس از صلب او تمام ذرّيهها را برآورد ، و آنها را در پيش رويش پراكند ، سپس با آنها سخن گفت ، و فرمود : آيا من پروردگارتان نيستم ؟
گفتند : چرا ، [ بله ] » .
و ابن جرير به سند ضعيفى از ابن عمر آورده كه گفت : « رسول خدا صلّى اللّه عليه - ( و آله ) و سلّم دربارهء اين آيه فرمود : خداوند از پشت آدم چنان كه با شانه از سر چيزى گرفته مىشود ، فرزندان او را بيرون آورد ، پس به آنها فرمود : آيا پروردگار شما نيستم ؟
گفتند : چرا ، فرشتگان گفتند : شهادت داديم » .
و حاكم و ترمذى - كه حسن دانسته - و حاكم - كه صحيح شمرده - از سمرة از پيغمبر أكرم صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم آوردهاند كه فرمود : « هنگامى كه حوّاء فرزند آورد - و چنان بود كه برايش فرزند نمىماند - ابليس بر او گذشت و گفت : او را عبد الحارث نام بگذار ، پس او را عبد الحارث ناميد و آن پسر زنده ماند ، پس آن وحى
هامش
( 1 ) أعراف ، 143