بخش شانزدهم استرآباد و درياى خزر
در دوم سپتامبر 1894 م . با پيمودن 12 ميل به استرآباد رسيديم و سفر ما در سرزمين يموتها پايان گرفت . آنه خان و مردانش ما را تا محل پل كوچكى كه بر روى قرهسو در 5 ميلى استرآباد بنا شده و سرزمين استرآباد و سرزمين يموتها را تشكيل مىداد همراهى كردند . بستر قرهسو تقريبا خشك و علفها در آن روئيده بود . عرض بستر رود 4 متر و نيم بود كه 1 متر و 20 سانتىمتر يا 1 متر و نيم پايينتر از سطح زمينهاى اطراف قرار گرفته بود و به سختى مىشد آن را در اين قسمتها رود ناميد .
بعد از آن در زمين هموارى كه بىحاصل افتاده و در بيشتر قسمتها نيزارهايى آن را پوشانده بود به راه افتاديم ، تا اينكه به يك گروه استقبال كه از طرف حكمران استرآباد براى خوشامدگويى ما فرستاده شده بود برخورديم . اين گروه از سرتيب فرماندهء توپخانهء ايران ، يك سرهنگ و 20 سوار ، با اسبهاى يدك و غيره تشكيل مىشد كه ما را در عبور از شهر و رسيدن به محل اردوگاهمان در خارج از دروازهء چهل دختر در سمت جنوب همراهى كردند .
آفتاب اين منطقه داغ بود ، با اين حال نتوانستيم تا صبح زود به راه بيفتيم . شبنم سنگينى روى چادرهايمان نشسته بود ، به حدى كه آنها را كاملا خيس كرده بود . به همين خاطر نيز بسيار سنگين شده بودند و سوار كردن آنها بر قاطرها اصلا صلاح نبود . مجبور بوديم صبر كنيم تا آفتاب بدمد و چادرها كمى خشك شوند . بدينترتيب بعد از ساعت 9 بود كه توانستيم به راه بيفتيم .
آب و هواى استرآباد بسيار عجيب بود و با مشهد خيلى تفاوت داشت . نزديكهاى