اقتدار ذهن انسان در مقام ادراك صور و اشباح بر تغيير دادن اين صورتها و بزرگ و كوچك نمودن آنها به صرف اراده و اختيار بدون آن كه مدركات خود را از حيث تمادى و تزايد صور و به شكل آوردن آنها را به صور و اشكال مخصوص آن است كه اين صور را ، از خارج انتزاع نمايد ، گاهى بدون انطباق دادن صور به امور خارجى و خلق و ايجاد و انشا و صورى كه چه بسا با آن اوصاف ، در خارج تحقق نداشته باشند و چه بسا مخترع صنايع ، در عرصهء خيال ، هزاران صورت را به وجود آورده و با يكديگر مقايسه نموده و بالأخره امرى را در نشأت ادراك خود وجود مىدهد كه وجود خارجى ندارد و بر طبق اين صورت ، صورتى در خارج به وجود مىآورد .
نفس ناطقه گاهى معانى و حقايق كليه را تنزل داده و آنها را به وجود جزئى و خيالى ، متصور و در لوح خيال و بنطاسيا به نحو تفصيل مشاهده مىنمايد و گاهى صور كثيرهاى را از خارج انتزاع نموده و بعد از سير دادن آنها از عالم حس مشترك و قطع منازل و طى مراحل وجودى مربوط به غيب وجود خود ، آنها را به عالم
شرح
برقرار است ، شك نمىتوان كرد و اگر كسى تأثير و تأثّر و فعل و انفعال قواى دماغى و مراكز اعصاب مغزى را در مقام ادراك انكار كند . استحقاق اين كه كسى او را طرف خطاب قرار دهد را ، فاقد است و آنچه كه به وسيلهء حواس ظاهرى با معلومات خارجى ارتباط مستقيم دارد ، اعصاب دماغى است ، ولى به واسطهء اشكالاتى كه شخص بحثكننده در مباحث ادراكى با آن مواجه مىشود ، نمىشود مرتبهء اخير ادراك و صحنه و عرصه نهايت حصول ادراكات فقط قواى دماغى باشد .
ثبات معلومات و وقوع حركت و تغيّر در جميع اجزاى وجود انسان ، قابل توجه است ( اين كه بعضى گفتهاند همه قواى انسانى در حال تغيّر و انفعال است و در مقام تغذيهء چيزى كه مصرف شده است ، بدل آن جاى گزين مىشود غير از سلولهاى مغزى ، كلامى خارج از اعتبار است . حركت عمومى ماده و عدم بقا و سيلان و بالأخره وقوع حركت در جوهر و ذات اشيا با وجود جهت ثبات و بقا در انسان و نيز ادراك معانى و حقايقى كه نه داراى اشباح و مقدارند و نه قبول وضع و اشارهء حسيه مىنمايند ، ما را متوجه حقايقى از افق زمان و ماده مىنمايد .