است . و نفس ، صورت تماميت بدن و فصل محصّل آن مىباشد . و نفسيت روح در طليعهء ظهور ، از عوارض لاحقه نيست . و از محالات بديهيه است كه جوهر عقلانى تام كه در رتبهء جواهر عقلى واقع شده است و در صميم ذات ، فاقد جهت قوه و منزه از استعدادات جسمانى است ، به واسطه امور عرضى و جهت كسب كمالات عرضى ملتجى به تعلق به ابدان شود . و جوهر عقلى تام الوجود ابدى الحيات و سرمدى البقاء هرگز مزاول امور حادث فانى غير باقى نمىشود ، به همين لحاظ ، برخى ، تجرد نفس را انكار نمودهاند . و جمعى به تناسخ معتقد شدهاند . و جمعى تصريح نمودهاند كه شىء حادث ، محكوم به زوال و فناست ، به همين لحاظ برخى به قديم بودن ارواح معتقد شدهاند . و فيلسوف محقق افضل المتأخرين حكيم طوسى ، خواجه نصير يكى از مسائلى كه كشف آن را از معاصر نحرير خود شمس الدين خسروشاهى خواسته است ، مسألهء بقاى نفس بعد از بدن و نحوهء بقاى آن بعد از بوار بدن مىباشد .
« ما بال القائلين بأنّ ما لا حامل لإمكان وجوده و عدمه فإنّه لا يمكن أن يوجد بعد العدم أو يعدم بعد الوجود حكموا بحدوث النفس الإنسانية . . . و امتنعوا عن تجويز فنائها ؟ » .
چه آن كه اگر جايز باشد بدن ، محل امكان تحقق و وجود آن شود ، چرا بوار بدن سبب انعدام شود به اين معنا كه بدن ، حامل امكان فساد آن نيز باشد [ 1 ] ؟
شرح
[ 1 ] . اين ، همان مناقشهء ملا محمد صادق اردستانى است كه اشكال را وارد و از حل آن عاجز مانده است .
و جوابى كه ديگران نيز در اين مسأله دادهاند - از جمله خود خواجه - رض - در شرح اشارات - چندان وجيه نمىباشد .
شارح محقق مقاصد كتاب اشارات رئيس ( ابن سينا - رض - ) در مقام شرح كلام شيخ مؤلف اشارات كه گفته است : نفس چون بسيط است و در آن ، قوهء فساد موجود نيست ، به بقاى علت ازلى خود كه عقل باشد ، بعد از بوار قواى جسمانى و اضمحلال و فناى بدن ، باقى و دائمى است ، گويد : « . . . إذا ثبت أنّ النفس إمّا أصل و إمّا ذات أصل ، لم تكن هى و ما يجري مجراها ممّا لا تركيب فيه ، و لا هو بحالّ فى