شرح
وى مىشود و به تدريج براى نيل به غايات از عالم ظاهر به عالم باطن متوجه شده و مآلا از بدن قطع علاقه نموده و به اصل خود مىپيوندد ، اگر چه مراتب معاد ، در حقايق مختلف است ، ولى معاد هر نفسى همان مبدأ مفاض از آن مىباشد . به همين جهت محال است كه چنين حقيقتى از مقام شامخ خود نزول نموده و به تصرف و تدبير بدنى ديگر ( جمادى يا نباتى يا حيوانى ) بپردازد . و اين ، درست مثل آن است كه شىء بعد از تحصيل فطرت ثانى « 1 » و انغمار در اين فطرت و تخلق به طبيعت جوهرى ديگر ، به فطرت اولى رجوع نموده باشد ، آن هم بعد از اعراض از بدن و رجوع به عالم آخرت .
به همين لحاظ ، محققان از متشرعان و اعاظم از اهل كلام از علماى اسلامى گويند : عود روح به بدن در نشأت آخرت ، معاد و در همين نشأت دنيا تناسخ است . و اگر عود ، در همين نشئهء ناسوتى محقق شود و بدن معاد ، بدن اخروى نباشد ، آيا روح به كدام بدن و ماده بلكه مواد و ابدانى كه از اول طفوليت يا بلوغ - مثلا - تا آخر كبر و شيخوخت ، محل و موضوع تعلق صورت و روح بود رجوع مىنمايد ؟ مادهاى كه هنگام مرگ ، متعلّق صورت بود يا موادى كه زمان قبل از موقع موت مظهر افعال نفس محسوب مىشد ؟
از آن جايى كه جمعى از حكما به واسطهء همين قبيل از اشكالات بدن را به بدن دنيايى منحصر دانستهاند ، معاد جسمانى را محال دانسته و گفتهاند : يجب أن يبعث المجدوع و المجذوم و المقطوع يده في سبيل اللّه و هذا قبيح عندهم و أنّ بعث جميع أجزائه و مقاديره المتفاوتة في كمال النشور و صوره المتفاضلة بحسب الطفولية و . . . و كون جزء واحد يدا و رجلا و رأسا و كبدا لاستحالات واقعة بين الأجزاء العضوية و بحسب اغتذاء بعضها من فضلة غذاء البعض .
و در برخى از نواحى كه خوراك مردم آن ، گوشت انسان است ، مشكل معاد غير قابل انحلال است .
و اجوبهاى كه متكلمان در اين مقام بدون توجه به لزوم فرق بين بدن اخروى و دنيوى و پنداشتن معاد و مبتدأ را در يك موطن ذكر نمودهاند و خواستهاند با عقول ابتدايى خود در اين مسألهء مهم و عظيم وارد شده و همه مشكلات را حل نمايند ، دين خداوند را ناخودآگاه ملعبهء اوهام خود قرار دادهاند .
هامش
( 1 ) بايد دانست كه فطرت انسانى ، غير فطرت حيوانى است ، آخر فطرت حيوانى اول فطرت انسانى است ؛ چون نشآت و فطرتها نسبت به انواع بلكه اشخاص فرق دارند . حيوان ، بعد از استكمال و طى فطرت حيوانى ، داخل فطرت نشأت انسان مىگردد . و انسان ، در فطرت خود كه فطرت توحيد و صراط مستقيم نفس نطقى است ، سير نموده و تكامل مىيابد . تناسخ عبارت است از خروج از فطرت و نشئهء انسانى و انحطاط از مقام عقلانى و تنزل از مقام فناى في اللّه و بقاى باللّه و ورود در نشئهء حيوانى و فطرت نفس جزئى و ادبار به حق و اقبال به ماده و خلق و كثرت . و لهذا المطلب الشامخ سرّ و بطن نذكره في موضعه في هذه الرسالة « و اللّه - تعالى شأنه - يقول الحق و يهدى السبيل » .