شرح
و اين تنزل از مقام كمال به مرتبهء قوه و نقص و استعداد ، لازم ذاتى و لا ينفك تناسخ است .
بنابر تكامل انسان در مراتب كمالات عقلى ، شىء واحد ( مثل انسان ) به انتقالات جوهرى بر طريق اتصال تجددى و اكوان اتصالى كه همان سير و حركت از نقص به كمال و خروج از قوه به فعليات است متصف مىشود ، ولى انفصال نفس از بدنى و اتصال آن به بدن ديگر عبارت است از رجوع شىء از فعليت به قوه و قد قلنا في مقامه و تبيّن لك في هذا المقام كه نفس به منزلهء صورت تماميت بدن و بدن ، مادهء اين صورت و فعليت است . و بين بدن و نفس مثل هر ماده و صورت ، يك نحو اتحاد و وحدت ، موجود است . و ملاك صدق حمل - مثل حمل فصل بر جنس و حمل صورت بر ماده - اتحاد وجودى است .
و نيز بايد دانست كه بين هر صورتى كه از حركات ذاتى به وجود آمده است و ماده و بين هر نفس و بدن متحد ، يك نحو سنخيت ذاتى موجود است ؛ چون ملازمهء بين اين دو اتفاقى نيست بلكه علاقه و تعلق نفس به بدن تعلق طبيعى و ذاتى است نه تعلق اختيارى و اعتبارى . و اين مناسبت ، بين هيچ نفسى با اين بدن و هيچ بدنى با اين نفس نمىباشد . و هر نفسى كه از بدن ، قطع علاقه نمود و به مقام فعليت لايق خود رسيد ، به عالم ديگر كه مقام و مرتبهء غايت وجودى آن باشد ، رسيده است . و علت موت طبيعى - چه نيل نفس به درجات وجودى خود باشد و چه انحلال قوا باشد - نفس ، بعد از نيل به فعليات و كمالات ، ابدا به قوه و استعداد رجوع ننمايد . و هيچ نفس انسانى دو بار جهت تهيه فعليات و تحصيل زاد و توشهء اخروى ، به اين عالم رجوع ننمايد .
و اما سير نفس انسانى ، به اعتبار بودن وى قبل كونها انسانا بالقوه حيوانا بالفعل و تكامل در صور حيوانى ، به اعتبار مبدئيت آن ، جهت صدور اعمال زشت و استحكام بنيان اخلاق و ملكات سبعى در باطن وجود و به وجود آوردن جهات مناسبت بين او و نفوس حيوانى ، و متصور شدن به صور شيطانى و بهيمى و بالأخره غلبهء قواى شهوى و غضبى بر قوهء ملكى و انسانى ، اين خود از باب تناسخ نيست . و اگر به آن ، تناسخ اطلاق نمايند - كه برخى به آن ، تناسخ ملكوتى و مسخ به آن نام نهادهاند - غير از رجوع شىء از فعليت به قوه و بالأخره رجوع از كمال و فعليت به بطلان ذات و اقتضاى شىء عدم خود را مىباشد . و دليل بر بطلان تناسخ عندنا تبعا لصدر المحققين ، فقط اجتماع نفسين بر بدن واحد نيست و دليل اساسى ، همان رجوع شىء از تمام به نقص و از فعليت به قوه است كما هو المحقّق عند المعتبرين من المحققين .
خلاصهء كلام ، آن كه نفس ناطقه و جوهر ملكوتى انسانى بعد از طى درجات و مراتب وجودى و قبول تعينات مخصوصه كه از ناحيهء فيض ملكوتى حق به ملاحظه جهات و حيثيات اعدادى مختلف عايد