در شراشر وجود ، مقايسه نمىشود .
سرّ مطلب در آن است كه نفس داراى ادراك و هوش و مستعد از براى ادراك معقولات و روحانيات ، بعد از آن كه به تحصيل كمالات عقليه تن در نداد و از آن جايى كه عمل بدون علم ، به حال نفس چندان نافع واقع نمىشود ، چنين نفسى با ملاحظهء حصول صور مضاد عقليات [ 1 ] بعد از مفارقت ، خود را از نيل به لذات ، محروم مشاهده نمايد . و چون داراى ذكاوت است ، از سذاجت و سادگى خارج شده است . و بعد از موت آنچه كه مانع از ادراك الم حاصل از جهالت است ، رفع مىشود و تألم حاصل از جهل مركّب و عذاب ناشى از محروميت از معارف عقلى ، او را احاطه مىنمايد .
نفس به واسطهء تعلق به بدن و سرگرمى آن با جزئيات و انتقالش به صور حاصل از حواس جزئى ، بعد از آن كه به واسطهء موت از شواغل و انفعالات و هيآت حاصل از مجاورت بدن ، زايل شود و با فرض تمكن صور مضادّ و رويهء
شرح
[ 1 ] . فرض آن است كه كمال قوهء عاقله و فعليت مقام نفس ناطقه ، از ناحيهء ادراك معارف و صور عقليه حاصل مىشود و آنچه كه نفس را به اعتبار صميم ذات و جوهر حقيقت به فعليت مىرساند و مبدأ لذت عقلانى و كمالات معنوى قرار مىگيرد ، معارفى است كه اختصاص به جهت عالى نفس دارد كه همان مرتبهء عقلى آن باشد . و معاد روحانى عبارت است از نيل به عقليات و مراوده با حقايق مجرده و دخول در صف ملائكهء غير جسمانى و مشاهدهء جمال حق و شهود معبود مطلق و قبول تجليات خاصهء حق در ماوراى حجب جسمانى و مادى .
نفس انسانى مادامىكه از بدن مفارقت ننموده است ، اگر چه از تصور آلام روحانى و يا لذات عقلى محروم نمىباشد ، ولى حقيقت لذت و الم را ادراك نمىنمايد و به صور حاصل از لذات و آلام ، عالم است ، ولى بعد از رفع تعلق نفس به بدن و تحقق موت ، نفس به وجود خارجى لذات و آلام و موجبات اين دو متحقق مىشود . اشتغال نفس به محسوسات ، مانع توجه اوست به باطن ذات خود و مادامىكه رجوع به باطن ننمايد ، طعم لذت و الم را نمىچشد ، مگر كسانى كه از مقام علم تجاوز نموده به مقام حق اليقين و عين اليقين رسيده باشند و علم آنها در همين نشأت عالم ماده ، به عين تبديل شده باشد .