از نفس خود استيفاء كند ، از شر نفس به ترك شهوات و خواستههاى آن خلاص شود . در معرفت به مرحلهء استغراق در جمال حق رسد و به او انس گيرد و از غير او وحشت يابد آنگاه از بردگى نفس و نفسپرستى آزاد شود و به حقيقت بنده گردد و چون به مقام مشاهدهء صرف صفات برسد و بدان متصف شود ، سپس به ربوبيت متحد شود و از كاسهء شراب عشق كه از آلودگى به حظوظ بشريت پاك است سيراب شود ، حرّ و آزاد گردد ، از پوست و جلد رسوم و حوادث منسلخ شود و بيرون آيد . « 1 »
حافظ :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود * ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
حرم قريب : بارگاه دل است . مقام بىرنگى و بىخودى است .
حروف : حقايق بسيط موجودات است .
حسن : نيكويى ، نيكى ، خوبرويى ، زيبايى و ملاحت است . جمعيت كمالات در يك ذات ، صفت معشوق است .
حضور : مقابل غيب است . غيبت از خلق و حضور نزد حق را گويند ، به مقام وحدت ، حضور گفتهاند .
حق : درست ، راست ، ضد باطل و نادرست . عدل ، داد ، انصاف ، خداوند ، ذات اللّه است . وجود مطلق ، وجودى كه محدود به هيچ قيدى نيست .
حق اعلى : حق برتر و بالاتر : كلمهء توحيد رؤيت غيب غيب ، يا عقل كل ، يا روح كبرى است .
حق اليقين : يكى از مراتب سهگانهء يقين است ، علم اليقين ، عين اليقين و حق اليقين .
خالص و واضع هر يقين . شهود حق در مقام عين جمع است . فناى عبد در حق .
الحق بالحق : سخن شطح است كه عارفان در حال خلسه و بىخودى بر زبان مىرانند . در شرح شطحيات در تفسير الحق بالحق للحق آمده است ؛ در حق تفسير اللّه است . بالحق يعنى به حق قائم ، هرچه جز حق به حق قائم است و براى حق افعاليات از ربوبيت و عبوديت آنكه حق راست حق نه غير كه ممتنع از مطالعهء حدث ، به حق قائم است ، حق راست جان شاهدان حضرت به نعت فناء در بقاء . و من الحق بالحق للحق . از او
هامش
( 1 ) . اصطلاحات تصوف ، نوربخش ، ج 3 ، ص 72 .