قسمت سوم خطبه
12 و چه بسيار زمين بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفت آورى را خورده است كه در دنيا متنعّم بنعمت و پروردهء خوشگذرانى و بزرگوارى بوده ، هنگام اندوه به شادى مى گرائيده ، و به جهت بخل ورزيدن به نيكوئى زندگانيش و حرص به كارهاى بيهوده و بازيچه چون مصيبت و اندوهى به او وارد مى گشت متوجهّ لذّت و خوشى شده خود را از اندوه منصرف مى نمود ، 13 پس در حالى كه او به دنيا و دنيا به او مى خنديد ( توجهّ هر يك به ديگرى بود ) در سايهء خوشى زندگانى بسيار غفلت آميز ناگهان روزگار او را با خار خود لگد كوب كرد و قوايش را درهم شكست ( به انواع بلا و دردها گرفتارش ساخت ) و از نزديك ابزار مرگ به سويش نگاه ميكرد ، پس او به اندوهى آميخته شد كه با آن آشنا نبود ، و با رنج پنهانى همراز گشت كه پيش از اين آن را نيافته بود ، و بر اثر بيماريها ضعف و سستى بسيار در او بوجود آمد در اين حال هم به بهبودى خود انس و اطمينان كامل داشت ( احتمال دريافت مرگ را نمى داد ) 14 و هراسان رو آورد به آنچه اطبّاء او را به آن عادت داده بودند از قبيل علاج گرمى به سردى و بر طرف شدن سردى به گرمى ، پس داروى سرد بيمارى گرمى را خاموش نساخته ، بلكه به آن مى افزود ، 15 و داروى گرم بيمارى سردى را بهبودى نداده مگر آن را بهيجان آورده سخت مى نمود ، و با داروى مناسب كه با طبائع و اخلاط در آميخت مزاج معتدل نگشت مگر آنكه آن طبائع هر دردى را كمك كرده مى افزود ، تا اينكه ( با سختى و طول مرض و درد ) طبيب او سست شده از كار افتاد ( ندانست براى بهبوديش چه دارويى به كار برد ) و پرستارش فراموش كرد ( دل از او برگرفت ) و زن و فرزند و غم خوارش از بيان درد او خسته شدند ، و در پاسخ پرسش كنندگان حال او گنگ گرديدند ( سخنى كه نتيجه دهد نگفتند ) و نزد او از خبر اندوه آورى كه پنهان مى نمودند با يكديگر گفتگو كردند ، يكى مى گفت : حال او همين است كه هست ، و ديگرى به خوب شدن او