چينيان چون از عمل فارغ شدند * ز پى شادى دهلها مىزدند
شه درآمد ديد آنجا نقشها * مى بود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوى روميان * پرده را بالا كشيدند از ميان
عكس آن تصوير و آن كردارها * زد بر اين صافى شده ديوارها
هرچه آنجا بود اينجا به نمود * ديده را از ديده خانه مىربود
روميان آن صوفياناند اى پسر * بى ز تكرار و كتاب و بىهنر
ليك صيقل كردهاند آن سينهها * پاك ز آز و حرص و بخل و كينهها
آن صفاى آينه وصف دل است * صورت بىمنتها را قابل است
صورت بىصورت بىحد غيب * ز آينه دل تافت بر موسى ز جيب
. . .
عقل اينجا ساكت آمد يا مضلّ * زانكه دل با اوست يا خود اوست دل
. . .
اهل صيقل رستهاند از بوى و رنگ * هر دمى بينند خوبى بىدرنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت علم اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنايى يافتند * بر و بحر آشنايى يافتند
. . .
گرچه نحو وقفه را بگداشتند * ليك محو و فقر را برداشتند
تا نقوش هشت جنت تافته است * لوح دلشان را پذيرا يافته است
برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان مقعد صدق خدا « 1 »
بدينترتيب عرفان ، پيراستن دل است و نه افزودن به خزينهء ذهن و اين داستان قلب و عقل چه تفاوتى با هم دارند ؟ نهايتا در ديدار بوعلى سينا و بوسعيد ديده مىشود كه آنچه او مىداند اين مىبيند و آنچه او مىبيند اين مىداند .
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 3473 تا 3499 .