ادراك چيزى به صورت زايد بر آنكه صورت ذهنى مثل تصوير خارجى در ذات مدرك است ، آنچنان كه حكما علم را عبارت از حصول صورت شىء در نفس مىدانند . « 1 »
درحالىكه معرفت اتحاد عارف با معروف است ، آنگونه كه يك چيز شوند يا به تعبير ديگر بودن خود معروف در عارف . بدينترتيب تو نسبت به چيزى معرفت نمىيابى ، مگر به آنچه كه از او در توست يا به آنچه از تو در اوست . به اين ترتيب معرفت ، ذوق است و علم ، حجاب .
جايگاه معرفت در دل است كه فراتر از ادراكات عقلى و ذهنى است ، هرچه دل پالايش شود درخشش اين معرفت بيشتر خواهد بود ، زيرا دل از آينه شفافتر است و ابزار كار عارف آن آينه است و آينه آنگاه جلوهنمايى مىكند ، كه حتى نفس آدمى بر آن دميده نشده باشد و غبارى آن را فرا نگرفته باشد . تخليه و تجليه و فنا همه براى صيقل دادن آينهء دل است . مولوى تشبيهى دارد از مسابقهء روميان و چينيان در صفت نقاشى ، كه در دفتر اول مثنوى آورده شده است :
چينيان گفتند ما نقاشتر * روميان گفتند ما را كرّ و فرّ
گفت سلطان امتحان خواهم در ين * كز شما خود كيست در دعوى مبين
چينيان گفتند خرقها كنيم * روميان گفتند بر حكمت تنيم
اهل چين و روم در بحث آمدند * روميان در علم واقفتر بدند
چينيان گفتند يك خانه به ما * خاص بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل در بدر * ز آن يكى چينى ستد رومى دگر
چينيان صدر رنگ از شه خواستند * پس خزينه باز كرد آن ارجمند « 2 »
هر صباحى از هزينه رنگها * چينيان را راتبه بود و عطا
روميان گفتند نى نقش و نه رنگ * درخور آيد كار را جز دفع زنگ
در فروبستند و صيقل مىزدند * همچو گردون ساده و صافى شدند
. . .
هامش
( 1 ) . تعريف حدّى عبارت است از ميان جنس و فصل حقيقى در تعريف و در حالىكه رسم عبارت است از بيان جنس با عوارض خاص آن چيز .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 3467 تا 3472 .