است ، وى مولوى در مثنوى او را زيد بن حارثه نام برده است و داستانش را چنين نقل مىكند :
گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت ؟ اى رفيق باوفا
گفت عبدا مومنا باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت
گفت تشنه بودهام من روزها * شب نخفتم من ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب جدا گشتم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
كه از آن سو مولد و مادت يكى است * صد هزاران سال و يك ساعت يكى است
گفت از اين ره كو ره آوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هين گويم يا كه بر بندم نفس * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس « 1 »
البته براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله راز بىقرارى اين جوان روشن بود ، پيامبرى كه بوى اويس قرنى را از جانب يمن استشمام مىكند ، چگونه رشحات رحمانى را در حارثه نمىبيند ؟
لذا از براى تذكر و بيدارى اصحابش ، حارثه را به سخن گفتن وادار كرد .
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 3527 .