كه دنيا قرن قرن و صد سال ( يا سى سال سى سال ) را فانى و نابود ميگرداند ( اهل و كسانش را ميميراند و آنچه گرد آوردهاند از دستشان ميگيرد ) روزى نيست كه از ما ميگذرد ، جز آنكه دنيا ركن و پايه و ستونى از ما را ضعيف و سست و ناتوان ميگرداند ، ما سرائى را كه باقى و پاينده است ( بهشت جاويد را ) ضائع و تباه ساختيم ، و سرائى را كه فانى نيست مىشود ( دنيا را ) وطن و ميهن و جاى ماندن خود فرا گرفتيم ، نميدانيم چه چيز ( عمر گرامى كه سرمايهء بدست آوردن سعادت و نيكبختى است ) را در دنيا ضائع و تباه ساخته و از دست دادهايم مگر اگر بميريم ( آنگاه ميدانيم كه دانستن سودى ندارد ) حارث گفت : اى امير و فرمانرواى مؤمنين و گروندگان ( به خدا و رسول ) نصارى و ترسايان آن را ميدانند ؟ فرمود : اگر ميدانستند مسيح ( عيسى بن مريم ) را جز خداى توانا و بزرگ ( براى خودشان ) خدا فرا نميگرفتند ، حارث گفته : نزد صاحب دير رفته به او گفتم : بحقّ و راستى و درستى مسيح تو را سوگند مىدهم مگر اينكه ناقوس
بحار الأنوار ( ج 1 و 2 ) ( بنادر البحار ، كتاب العقل و العلم و الجهل ) ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٦٢