تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
كه من هميشه در ركاب رسول خدا با آن پرچمها در همه جا جنگيده بودم بدست داشت مرگ گريبانش را گرفته بود و چاره اى جز فرار نداشت اسب خود را سوار شد و پرچم خود را سرنگون كرد و در كار خود درمانده بود كه چه حيله اى به كار زند از رأى پسر عاص كمك خواست عمرو عاص نظر داد كه قرآن را بيرون آورند و بر فراز پرچمها بزنند و مردم را بحكمى كه قرآن كند دعوت نمايند و گفت فرزند ابو طالب و پيروانش ديندار و باقيماندهء خاندان نبوتند اينان روز اول تو را به حكم قرآن دعوت نمودند و امروز نيز كه آخر كار است حكميت قرآن را از تو پذيرا خواهند بود . معاوية كه ميديد جز كشته شدن و يا فرار چارهء ديگرى ندارد اين راى عمرو عاص را به كار بست و قرآن را بر فراز پرچمها زد و به گمان خود به حكم قرآن دعوت نمود ياران من كه نيكانشان در اين جنگ دشمنان خدا شربت شهادت نوشيده بودند به حكم قرآن مايل شدند و گمان كردند كه پسر هند جگرخوار به آنچه دعوت مىكند وفا خواهد كرد لذا بدعوتش گوش فرا دادند و همگى پيشنهاد او را پذيرفتند من به آنان اعلام نمودم كه اين كار حيله اى است كه معاوية و عمر و عاص به كار بسته‌اند و بعهد خود وفا نخواهند كرد گفتهء مرا نپذيرفتند و دستور مرا به كار نه بستند و اصرار داشتند كه پيشنهاد او را بپذيرند چه مرا خوش آيد چه نيايد من بخواهم يا نخواهم تا آنجا كه بعضى از آنان به ديگرى مىگفت اگر على با ما همكارى نكرد يا او را مانند عثمان بكشيد و يا خود و خاندانش را بدست معاوية بسپاريد . خدا ميداند كه نهايت كوشش را كردم و هر راهى كه بخواطرم ميرسيد پيمودم تا مگر بگذارند من برأى خود عمل كنم ولى نگذاشتند تا آنجا كه از آنان به مقدار دوشيدن يك شتر و يا دويدن يك اسب مهلت خواستم ولى آنان نپذيرفتند مگر اين شيخ و ( با دست اشارة به مالك اشتر فرمود ) و گروهى از
الخصال ( فارسي ) — صفحة 435 | الشيخ الصدوق / سيد احمد فهرى زنجانى