تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
گفت من و تو در نزد خداى عز و جل چه مقامى داريم و چه جاندارى بود كه در جاندار ديگرى جا داشت و ميان آنها خويشى و پيوند نژادى نبود ؟ و كدام قبرى بود كه صاحب خود را با خود ميگردانيد ؟ و آفتاب از كجا سر مىزند ؟ و در كجا غروب مىكند ؟ و به كجا آفتاب تابيد كه پس از آن ديگر آنجا نتابيد ؟ و بهشت كجا ؟ و دوزخ كجا است ؟ و پروردگار تو حمل مىكند يا حمل مىشود ؟ و روى پروردگار تو بكدام سمت است ؟ و آن دو كه حاضرند كدامند ؟ و آن دو كه غايبند كدامند ؟ و آن دو كه با هم دشمنند كدامند ؟ و يك چيست ؟ و دو چيست ؟ و سه چيست ؟ و چهار چيست ؟ و پنج چيست ؟ و شش چيست ؟ و هفت چيست ؟ و هشت چيست ؟ و نه چيست ؟ و ده چيست ؟ و يازده چيست ؟ و دوازده چيست ؟ و بيست چيست ؟ و سى چيست ؟ و چهل چيست ؟ و پنجاه چيست ؟ و شصت چيست ؟ و هفتاد چيست ؟ و هشتاد چيست و نود چيست ؟ و صد چيست ؟ راوى گويد ابو بكر آن چنان فرو ماند كه هيچ پاسخى نميتوانست بدهد و ما ترسيديم كه مبادا مردم از دين اسلام برگردند پس من بخانهء على بن ابى طالب آمدم و به او عرض كردم يا على بزرگان يهود بمدينه آمدند و پرسشهائى از ابى بكر كردند كه ابى بكر فرومانده و پاسخ نداده پس على عليه السّلام لبخندى به روى من زد و سپس فرمود همان روزى است كه رسول خدا به من وعده فرمود پس پيشاپيش من به راه افتاد و راه رفتنش با راه رفتن پيغمبر هيچ تفاوتى نداشت آمد تا در همان جايى كه رسول خدا مىنشست بنشست سپس روى به آن دو يهودى كرد و فرمود هر دو نزديك من آئيد و سؤالاتى كه از اين پيرمرد داشتيد از من بپرسيد آن دو گفتند شما كه هستيد ؟ فرمود من على ابن ابى طالب فرزند عبد المطلب و برادر پيغمبر و شوهر دخترش فاطمه و پدر حسن
الخصال ( فارسي ) — صفحة 720 | الشيخ الصدوق / سيد احمد فهرى زنجانى