تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
و اما چهل و ششم اينكه رسول خدا اصحاب و عموهايش را دستور داد تا درها را ( كه بميان مسجد باز ميشد ) ببندند و بنا بدستور خداى عز و جل در خانهء مرا باز گذاشت و اين چنين افتخار كه مرا است هيچ كس را نيست . و اما چهل و هفتم اينكه رسول خدا در ضمن وصيتش به من دستور داد كه وعده‌ها و قرضهايش را بپردازم عرض كردم يا رسول الله خودتان ميدانيد كه مرا مالى نيست فرمود خداوند به همين زودى ترا كمك خواهد نمود . پس هر يك از بدهكارىها و وعده هائى را كه آن حضرت داشت خواستم بپردازم خداوند بر من سهل فرمود تا اينكه همهء بدهكارىها و وعده‌هاى آن حضرت را پرداخت نمودم و چون همه را شماره كردم به هشتاد هزار رسيد و مختصرى باقى ماند كه وصيت كردم به حسن عليه السّلام تا آن را بپردازد . و اما چهل و هشتم اينكه رسول خدا بخانهء ما تشريف آورد و سه روز بود كه ما غذائى نخورده بوديم فرمود يا على چيزى در نزد تو هست ؟ عرض كردم بخدائى كه ترا گرامى داشته و بپيغمبرى برگزيده خودم و همسرم و دو فرزندم سه روز است كه چيزى نخورده‌ايم . پس پيغمبر فرمود اى فاطمه بميان اطاق برو و نگاه كن كه چيزى مييابى ؟ فاطمة عرض كرد الان از اطاق بيرون آمدم عرض كردم يا رسول الله من داخل شوم ؟ فرمود بنام خدا داخل بشو پس من داخل شدم ناگاه طبقى ديدم كه در آن خرماى تازه نهاده شده و كاسه اى آبگوشت بود . پس من طبق را برداشتم و بنزد رسول خدا آوردم فرمود يا على فرستاده اى كه اين غذا را آورده بود ديدى ؟ عرض كردم آرى فرمود او را براى من توصيف كن عرض كردم : رنگهاى سرخ و سبز و زرد ديدم فرمود اينها خطهاى پر جبرئيل بوده كه با در و ياقوت جواهر نشان شده است پس ما از آن طعام خورديم تا اينكه سير شديم و دستها و انگشتان ما هيچ آلودگى به غذا پيدا نكرد بطورى كه تمام خطوط پوست دستها و انگشتانمان ديده ميشد .