تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
فرا ميگيرى حفظ كنى . و اما سى و هشتم رسول خدا مرا جايى فرستاد و دعاهايى براى من كرد و مرا بر آنچه پس از آن حضرت واقع خواهد شد آگاه ساخت . بعضى از ياران حضرت از اين افتخارى كه نصيب من گرديد اندوهناك شد و گفت اگر محمد ميتوانست پسر عموى خود را پيغمبر كند مسلما همين كار را مىكرد و خداى عز و جل شرافت آگاهى از اين جريان را بوسيلهء زبان پيغمبرش به من عطا فرمود . و اما سى و نهم اينكه شنيدم رسول خدا ميفرمود دروغ ميگويد كسى كه گمان مىكند مرا دوست ميدارد و على را دشمن بدارد كه دوستى من و دوستى او بجز در دل مؤمن با هم جمع نميشود . خداى عز و جل اهل محبت من و محبت ترا يا على در افرادى كه پيش از همه به بهشت داخل ميشوند قرار داده و اهل دشمنى با من و دشمنى با ترا پيشاپيش افراد گمراهى كه از امت من به آتش مىروند قرار داده . و اما چهلم اينكه رسول خدا در يكى از جنگها مرا بر سر چاهى فرستاد و در آن چاه آبى نبود من بازگشتم و جريان را بعرض رساندم به من فرمود آيا در آن چاه گل بود ؟ عرض كردم بلى فرمود از آن گل براى من بيار پس من از آن چاه مقدارى گل آوردم حضرت كلامى در آن فرمود . سپس فرمود اين گل را در ميان چاه بينداز و من انداختم كه ناگاه آب جوشيدن گرفت تا اطراف چاه پر شد . پس آمدم و خبرش را به حضرت دادم به من فرمود : موفق باشى يا على كه جوشيدن آب از بركت تو