از زبان ديگرى سخن ميگوئى و دست بدامان ديگران زده اى
به خدا قسم كه قريش ميداند كه من از همه با شخصيتتر و پرادبتر و خوشنامترم و به خدا و رسولش از همه نيازمندترم ولى تو از لحاظ شخصيت از همه پست ترى و افراد فاميلت از همه كمتر و از همه بىنام و نشانتر و در پيشگاه خداى عز و جل و پيغمبرش از همه كمتر و تو هستى كه در جنگ ترسوئى و در خشك سالى بخيل و پست فطرتى و در ميان طايفهء قريش هيچ وسيلهء افتخارى ندارى راوى گويد : خالد كه عمر را خاموش ساخت برجاى خود نشست .
سپس ابو ذر به پا خواست - خدايش رحمت كند - و پس از حمد و ستايش خدا گفت اما بعد اى گروه مهاجرين و انصار شما خوب ميدانيد و نيكان شما هم ميدانند كه رسول خدا ( ص ) فرمود كار خلافت پس از من تعلق بعلى دارد و سپس متعلق بحسن و حسين است و سپس در خاندان من كه از اولاد حسين باشند خواهد بود ولى شما فرمايش پيغمبر خود را دور انداختيد و فرمانى را كه بشما داده بود فراموش شده انگاشتيد و پيرو دنيا شديد و نعمتهاى باقى آخرت را كه اساساش ويرانى ندارد و نعمتاش را زوالى نيست و اهلش را حزنى بدل راه ندارد و ساكنيناش را مرگ گريبان نميگيرد از دست داديد .
آرى امتهائى كه پس از پيامبرانشان كافر شدند اين چنين بود كه تبديل و تغيير دادند و شما نيز با آنان گوش به گوش و پا به پا برابرى گرديد به همين زودى گرانى كار و بار خود را احساس خواهيد كرد و خداوند ببندگانش هرگز ستم روا ندارد .
راوى گفت : سپس سلمان فارسى به پا خواست ( خدايش رحمت كند ) و گفت اى ابا بكر اگر قضاوتى براى تو پيش آيد كار خود را به پشت گرمى كه انجام خواهى داد ؟ و اگر از چيزى كه نميدانى مورد
الخصال ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٥٤٤