از آنجا روان گشت يكسر سپاه * به نزديك شهر آمد . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . شاه جهانگير تيز * درآمد پر از كين و خشم و ستيز
به پيرامن شهر چون پيل مست * . . . . . . . . . . . . . . . . . بفرمود بست
به هر جاى بر كار شد منجنيق * چو گردون دوار شد منجنيق
. . . . . . . . . . . . . . . . شدى پرشتاب * يكى نيمه از برج كردى خراب
چو سنگ از كف كينه بر كار شد * سر باره با خاك هموار شد
بهادر دليران به بالا شدند * به كين از ثرى تا ثريا شدند
. . . . . . . . . . . . . . . . . دليران چنين * نشستند هرجايگه در كمين
رسولان فتادند اندر ميان * مغل رفت ، آمد ز بغداديان
بيامد به نزد هلاكو وزير * سخن گفت با شير شمشيرگير
. . . . . . . . . . چون زره كرد راست * همىگفت چون من وزيرى كهراست
وز آنجا به سوى حرم رفت باز * به نزديك مستعصم سرفراز
به دو گفت بيرون شو از خانه ، خيز * كه پيدا شد اندر جهان رستخيز
. . . . . . . . . . . . . . شد به ماه صفر * از او روى پوشيد فتح و ظفر
برفتند با او بزرگان دين * بر خسرو و شاه تركان چين
سه فرزند با او چو تابنده ماه * شقاوت بر ايشان . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . كرد ياد * چه گويم حكايت ز بيداد و داد
چنين بود تقديرش اندر ازل * كه در كار آن دولت آمد خلل
ورا خسرو شاه تركان بكشت * چنين بود آن قوم را سرنبشت
. . . . . . . . . . بدان مهتران داد دهر * وزير بنفرين درآمد به شهر
اميران بغداد را سربهسر * فرستاد بيرون از آن بوموبر
به شهر اندرون نامدارى نماند * وز آن جمله لشكر سوارى نماند
. . . . . . . . . . . . . . . . قوم گشتند رام * نگشتست خرگوش روبه ز دام
سليمان شه برحمى ( ؟ ) ماند و بس * برون رفت آن نامبرده ز پس
قضا و قدر دست يكسر ببست * يكى تن از آن نامداران نرست
. . . . . . . . . . . چرخ گردان به خاك * فتادند يكيك به دام هلاك
مبارك شه نامبردار ماند * به بند بلاها گرفتار ماند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 964
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٦٤