ديگر آنكه شبها در شهر شلوغ است . اغلب الواطها مردم را زخم ميزنند .
مورخهء چهارشنبه چهاردهم شهر ذيقعده 1318 مطابق ششم ماه مارچ 1901 .
شب جمعه شانزدهم ، درويش على نام فراش با شش لولهاى به دست حسين نام ، آدم جناب شيخ الاسلام زده بود ، شب هفدهم فوت شد . روز شنبه كسان مقتول در حضرت سيد حاجى غريب اجماع كرده بودند جنازه را دفن نميكردند كه ما قاتل را ميخواهيم . درويش على نام قاتل هم پنهان شده است . بيگلربيگى حكم كرد جنازه را دفن كنند تا قاتل بدست بيايد ، تا به حال به دست نيامده است .
ديگر آنكه مستشار الملك روز پنجشنبه پانزدهم صبح زود يك مرتبه بدون خبر از باغ جهاننما به طرف طهران حركت كردند .
ديگر آنكه شخص تاجرى كه معامله پوست مىكرده فتاح نام رعيت دولت عثمانى بوده ، در تيمچه حاجى آقا جان منزل داشته ، دو نفر برادر از تجار شيروانى هم كه رعيت روس هستند يكى ستار نام و ديگرى محسن نام در همان تيمچه با فتاح هم اطاق بودهاند . اينها با هم دوستى و رفاقت داشتهاند . شب ستار و محسن فتاح را به منزل خود دعوت كردند . آخر شب بعد از شام مشار اليه را مىبرند در صندوقخانه اطاق خود كه بعضى پوست و غيره بوده ملاحظه نمايند . در آنجا يك مرتبه ستار از عقب فتاح را به زمين مىزند و فورا دستمال ابريشمى خود را در دهن او مىگذارد و با برادرش محسن كمك كرده ، بيچاره فتاح را خفه ميكنند . همان شب اول او را در خانهء خود زمين را حفر كرده پنهان ميكنند . فرداى آن شب نعش او را بيرون آورده ، استخوانهاى دست و پاى او را خرد كرده در گونى دوخته در صندوقى ميگذارند . بعضى خردهريز هم روى صندوق گذارده ، ستار زن خود را همراه صندوق به اسم اينكه ميخواهد جابجا شود از منزل بيرون ميفرستد ، صندوق را مىبرند در قورخانه قديم درب دروازه قصابخانه در چاهى مىاندازند . بعد از آن ستار كليد فتاح را برداشته مىآورد در تيمچه ، به شاگرد فتاح ميگويد " فتاح كليد را داده و گفته است امروز من جايى مهمان هستم شامى به جهت امشب تدارك كن كه شب خواهم آمد " . شب ستار و محسن مىآيند در اطاق فتاح شام خورده ، آخر شب هرچه پول نقد از قبيل ليرهء عثمانى و قرانى و نوت و سند و غيره كه در جعبه داشته برميدارند و مىبرند در منزل خود پنهان كرده مراجعت ميكنند در همانجا ميخوابند . از قراريكه مذكور است رويهم قريب هزار و پانصد تومان بوده است . تا دو روز شاگرد فتاح ميبيند مشار اليه نيامد ، به پدر خود اظهار مىكند ، از محسن و ستار جويا ميشوند كه همراه شما بوده ديگر نيامده چه شده است ، آنها حاشا ميكنند كه ما خبر نداريم . به بيگلربيگى عرض ميكنند .
بيگلربيگى ميفرستد ستار و محسن را مىآورند بعد از دو سه روز مجلس تحقيقات زياد معلوم مىشود كه اينها مشار اليه را كشتهاند . بيگلربيگى مىفرستد زن ستار را مىآورند ، مىخواسته داغ نمايد كه ضعيفه بروز ميدهد . تمام تفصيل را براى بيگلربيگى ميگويد . مقنى ميفرستند نعش فتاح را از چاه بيرون مىآورد . بيگلربيگى ميبيند و دفن مينمايند . ستار و محسن و زن ستار
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 631
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٦٣١