جمعى را بيچاره و گرسنه نمودند .
از قراريكه مذكور مىشود سهراب خان رفته است به جم و ريز و در قلاع كوهها هر روزى به قلعهاى سكنى مىگيرد . سيف السلطنه هم كه تعاقب او رفته است از قرار مسموع تا قير و كازرين تعاقب نموده و در همان حول و حوش مىباشد .
ديگر آنكه ميرزا چراغعلى بهارلو از اصطهبانات رفته است به داراب و نصر الله خان كه اعدى عدو است با ايل خود اقلا چند ده از دهات داراب را چاپيد و رفت به لارستان ، اما كمكم طايفه از او جدا شده آمدهاند نزد ميرزا چراغعلى .
ديگر آنكه جمعى از تجار بهبهان از بوشهر بتلگراف شاكى از اعتماد السلطنه حكمران بهبهان شده بودند خدمت اولياى دولت در طهران ، به جهت اينكه زيادتى و تعدى بسيار به آنها نموده است ، و از آنجا به جناب ظهير الدوله تلگراف شده و مواخذه نمودهاند كه چرا چنين تعديات را مىپسندند كه به مخلوق وارد بياورند ؟ و نيز حاجى جابر خان تلگراف كرده بود به نواب و الا ظل السلطان و شكايتى از اعتماد السلطنه نموده بود كه " مير عبد الله نام مباشر ده ملاكه جزو محمره است ده هزار تومان ماليات ديوان را خورده است ، توپ و سرباز به جهت وصول ماليات از دولت حكم شده براى گرفتن فرستادند ، و اعتماد السلطنه با وجود اطلاع از براى او خلعت فرستاده و او را مسلط بر آن بلوك كرده " ، از نواب و الا استدعاى منع اين حركات اعتماد السلطنه را نموده بود . لهذا نور محمد خان امين ديوانخانه را اولياى دولت از طهران و جناب ظهير الدوله از اينجا مأمور فرمودهاند كه بروند بهبهان و رفع اين ظلمهائى كه به مخلوق شده است بنمايند .
ديگر آنكه از قرار اخبار طايفهء عرب كطى تاخت و تازى به دهات توابع جهرم نموده بودند ، بسيارى دواب به چپاول برده بودند . چون اخبار به حاكم جهرم مىرسد جمعيت فراهم آورده آنها را تعاقب مىنمايند و مىرسند به آنها ، بناى جنگ مىشود ، پسر خسروكطى در جنگ كشته مىشود و اموال چپاولزده را پس مىآورند .
ديگر آنكه در شهر شيراز دكان بزازى را دزدان تنخواه آن را سرقت نموده بودند ، ميرزا زين العابدين كه داروغهء شهر بود روزى از سر ختمى يوسف بيگ نامى كه ريش سفيد طايفهء توللى است او را به عنف مىگيرد و مىبرد به خانهء خود به عنوان اينكه دزد اين اموال سرقت شدهء بزار تو هستى . طايفهء يوسف بيگ اخبار مىشود ، آنها هم مسلحا مىروند بيرون دروازه كه برادر ميرزا زين العابدين را بگيرند . مشار اليه چون مىشنود كه غوغا شده است يوسف بيگ را مىفرستد خانهء قوام الملك ، طايفهء يوسف بيگ چون مىشنوند يوسف بيگ را بردهاند خانهء قوام الملك رجعت به منزلهاى خود مىكردهاند كه يكى از آدمهاى ميرزا زين العابدين گلوله مىزند به برادرزادهء يوسف بيگ ، آنها هم برمىگردند آدم ميرزا زين العابدين را به گلوله مىزنند كه همان دم فوت مىشود . چون قتل واقع شد فرداى آن روز تمام محلات شيراز جمعى به حمايت ميرزا زين العابدين و برخى به جانبدارى يوسف بيگ بناى فتنه داشتند ، قوام الملك به كمال اشكال مردم را ساكت نمود تا عصر آن روز مشغول اسكات طرفين بودند و روز بعد نواب و الا قوام الملك را احضار فرموده و در
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 4
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٤