بيا تا بسر نفثة المصدور خويش بازشويم ، كه اين مصيبت نه از آن قبيل است ، كه ببكاء و عويل « 1 » در مدّت طويل حقّ آن توان گزارد . شرححال تن مهجور و دل رنجور با سر گيريم ، كه اين حسرت نه از آن جمله است ، كه بزارى و نوحهگرى داد آن توان داد . آسمان در اين ماتم كبود جامه تمامست 222 . زمين در اين مصيبت خاك بر سر بسست « 2 » . شفق برسم اندوهزدگان رخسار به خون دل شسته است . ستاره بر عادت مصيبت رسيدگان بر خاكستر نشسته است . صبح در اين واقعهء هائل اگر جامه دريده است ، صادقست .
ماه در اين حادثهء مشكل اگر رخ به خون خراشيده « 3 » ، بحقّست 223 224 . سنگين دلا كوه ! كه اين خبر سهمگين بشنيد ، و سر ننهاد ، و سرد « 4 » مهرا روز ! كه اين نعى جانسوز به دو رسيد ، و فرونايستاد . سحاب در اين غم اگر بجاى آب خون بارد ، بجاى خود است . دريا در اين ماتم اگر كف بر سر آرد ، رواست . آفتاب را مهر چون شايد خواند ، كه بعد از او برافروخت ؟ ! شفق را شفيق « 5 » نشايد گفت ، كه دلش نسوخت .
هامش
( 1 ) سى ، هت : ببكاء عويل
( 2 ) مى ، هت : بر سر تمام است
( 3 ) سى : رخ خراشيده
( 4 ) متن مطابقست با : مى ، باقى نسخ ننهاد - سرد
( 5 ) هت ، مى : شفق