امسال به قدر چهل پنجاه روز ناخوش و بسترى شدم ، دو كلمه التفات نفرموده احوالى نپرسيديد . چشم اميد ما بندگان در حيات و ممات دلبسته به التفات و مراقبت آن جناب است .
در زندگى و حيات كه اينطور مشاهده شود به تصور اينكه حال و حالت بازماندگان هم مثل خودش خواهد شد . هم در زندگى دلتنگ مىشود و اگر روزگارش بسر آمده باشد به همان حالت هم خواهد رفت . در خصوص دخالت به امور روزى كه وارد اين ولايات شدم به دقت ملاحظه حال و احوال مردم را كردم . به هيچوجه مناسبتى به زمان سابق نديدم . اين بنده هم كه به اختيار و اقتدار تمام از دولت مأمور نبودم ملاحظه حال و احوال مردم را و مأموريت خود را كردم . صلاح دولت و صلاح و خيرخواهى آن جناب را و مصلحت خود را و رعيت و مملكت را در او ديدم و آنچه از دستم برآيد در اقتدار و تسلط جناب قايممقام كوشيده در كمال صداقت تسليم و تفويض باشم و از صوابديد او كه صرفه دولت را در او مشاهده مىكردم ذره [ اى ] تخلف نكنم و براى جزيى جيفه « 1 » دنيا محض از راه طمع كه در حقيقت سر تا پاى او هيچ نمىشد چنانچه در نظر داريد سابق بر اين اجزايى كه جمع شده بودند دنيا را بهم مىزدند و شب و روز آن جناب را دردسر داده به مرارت تمام مىانداختند ، نيندازم . با اين احوال باز از بسكه مردم بد و مفسد شدهاند باز جناب قايممقام را ساعتى آرام نمىگذاشتند . از راه اينكه ايشان را خداوند عالم فراست درستى با ادب و انسانيت تمام با حلم و حوصله داده بود و اين بنده را حلم و حوصله را با ارادت و صداقت آن جناب عطا فرموده بود ، سر هم رفته خيالات باطل مفسدين و تصورات آنها به جايى نرسيد . كار ولايت و نظم مملكت هم روزبروز بهتر و مضبوطتر كرده كه بعد از فضل الهى اسباب آسودگى آن جناب از اين ولايات و از اين بندگان فراهم آمده الحال نه گله و نه صحبتى و نه كدورتى به هيچوجه در ميان ما به تصور نمىآيد . در كمال اتحاد و صداقت مىباشيم . در اين صورت انصاف را آن جناب پيشنهاد فرموده ملاحظه نماييد كه باز اين بنده خدمت و صداقت كردهام يا خيانت نمودهام و به ذات پاك خدا كه از توقف اين ولايت هم كمال دلتنگى دارم به جهتى كه انسان عاقل يك دقيقه ملازمت خدمت آن جناب را به دنيايى نمىدهد و بلكه عزت و آبرو و همهچيز و ملازمت خدمت آن جناب حاصل مىشود و اينكه الى حال دردسرى نداده و از اين جهت استدعايى نشده ، ادب و حرمت و انسانيت جناب قايممقام مانع آمده كه شرم كردهام . الحال ايشان هم زمزمه تهران را مىكنند و
هامش
( 1 ) . مردار