تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مهمان نامه بخارا ( تاريخ پادشاهى محمد شيبانى ) ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
تو نو گلى و منم جانگداز كورهء غم * تو يوسفى و منم مبتلاى چاه حزن
رواست با رخ تو ترك ديدن خورشيد * خطاست بى خط تو ياد آهويان ختن
به قصد كشتن احباب زلف را مگشا * پى شكست دل خسته طره را مشكن
سرم چو حق تو شد در ره وفادارى * بيا و حق خود آخر ز گردنم بفكن
ز زلف كج كه رخت راست مىكند چوگان * دلم فتاده چو گويى درون چاه ذقن
ز جور چين سر زلف كافرت شايد * كه من بدرگه سلطان دين كنم مأمن
امام روضهء رضوان علىّ بن موسى * رضا و راضى و مرضى و مرتضاى زمن
همام و هادى و مهدى و هاشمى هيئت * امام و آمر و مشكور و مكهء مسكن
بزرگ اهل هدايت بعلم و حلم و كرم * حبيب اهل رواية باتفاق حسن
مرا دليست بسوى وصال او مايل * مرا رخيست به خاك رهش نهاده ذقن
اگر ز خار ره وصل او كشم خوارى * بديده خار رهش را نهم بجاى سمن
چو شمع آتش شوقش مرا بر افروزد * تنم بود دل مشتاق را بجاى لگن
ز دست قدرت و بازوى شاه عالى قدر * روايتى دهمت در سخن چو درّ عدن
چو زهر قاتل اعدا گرفت حضرت را * به راه موت ببايست پيشكى رفتن
ز محرمان در خويش بندهء را گفت * كه من چو روح روانرا جدا كنم ز بدن
براى مدفن من اين محلّ قبر مرا * شكاف و نيك نظر كن كه هست منزل تن
درو به بين كه يكى چشمهء است روح فزا * كه هست منبع او جنّت إله منن
نهاده تخت و ز سندس لباس من پيدا * روان بيار و مرا ساز از آن لباس كفن
پسم بيار درين روضهء بهشت برين * ز قبر ساز تن اشرف مرا مكمن
روايتيست كه بعد از وفات شاه رضا * ز بهر قبر گشودند منزل احسن
نمود تخت بهشت و لباس اخضر او * چنانچه گفته بدان شاه آشكار و علن
چو سرو روضهء آن قبر ساخت مسكن خويش * برست از غم و آزار اين سراى حزن
بسوى موطن اصلى خويش راجع شد * همين بود بر ارباب فهم حبّ وطن