بيرون بردندى ، سنگى در آن كوزه افكندى و هر ماه حساب آن سنگها بكردى كه چند كس را بردهاند ، باز كوزه تهى ساختى و از ميخ درآويختى و سنگ همى افكندى تاآنكه ماه ديگر سرآمدى و مدتى بر اين برآمد از قضا استاد خيّاط بمرد و مردى به طلب او آمد و خبر از مرگ آن درزى نداشت در دكان او را بسته ديد . از همسايه پرسيد كه آن درزى كجاست كه حاضر نيست . همسايه گفت او نيز در كوزه افتاد . بيت :
بنگر كه به ديگرى گشايد * كزوى چو گذشت بر تو آيد
سبحان الله در دهن اژدهايى افتادهايم كه جنبيدن و تپيدن مجال نداريم و خلاصى محال
قطعه
چو غنچه خون خور و دلتنگ باش و لب مگشا * كه نيست غنچهء اين باغ را اميد گشاد
نشان ز سر و قدى مىدهد كه خاك شده است * به هر زمين كه فتاده است سايهء شمشاد
چو هر نفس ز چمن مىرود بهباد گلى * مدام جامه كبود است سوسن آزاد
معروض مىدارد كه چون اسامى نامى اين دو طايفه كه برگزيدگان خلقاند كيف ما اتّفق در اين چند ورق به صورت درّهاى منثور بىملاحظهء تقديم و تأخير مذكور شده ، بزرگان خردهبين و هنرشناسان نكتهچين بر جامع خرده نگيرند چهاين انتخاب درحال تشتّت بال بر سبيل استعجال رقمزدهء خامهء شكسته بال گرديد ، فرصت بردن بياض نداشته و حكايت من به همان سرّاج مىماند كه سوزنش هر زمان گم مىشد و مىگفت كه اگر اوقات به تفحّص سوزن غارت نمىشد اين كس هرروز كار بسيارى مىتوانست كرد با آنكه فقرا همه يك تناند و هم كالحلقة المقرعه - مثل مشهور هرچند بعضى از اين نامبرده از آن قبيل كه من مىخواهم شايد نبوده باشند چهبسيار صدّيق است كه به شكل زنديق برمىآيد ، اما اگر در ميان همهء ايشان يككس هم مقبول درگاه خداوندى باشد براى نجات من و شفاعت و شرف من همان يككس كافى است باآنكه همهء اين جماعت به صفت ولايت عامه كه
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
متّصفاند و اينكس به مراتب بهتر و ولايت خاصه در اكثر ايشان منظور بلكه معتقد فقير است و لهذا ذكر بىدينان و هواپرستان در اين جماعه جمع نكردهام و سخن عارف بسطامى - قدّس اللّه سرّه العزيز - را دستاويز خود ساختهام كه به يكى از معتقدان به نصيحت مىگفت كه اگر در اين زمان كسى را بينى كه ايمان به سخنان مشايخ دارد از براى من و خود از او دعايى التماس بكن