مولانا إله داد امروهه
ملّاى مستعد خوشطبع ، بىقيد ، شيرينسخن ، خوشصحبت ، نديمپيشه بود و مطابيهء مليح داشت و مايهء حضور و سرمايهء سرور اهل مجلس بود . در ملازمت پادشاهى در سلك سپاهيان انتظام يافته به قدرى اسباب جمعيت به هم رسانيده بود . مدت عمرى به فقير رابطهء محبّت داشت در سنهء 990 ه . هنگام توجّه لشكر منصور بهجانب اتك گنگ در نواحى سيالكوت وديعت حيات سپرد و در موضعى از مواضع امروهه كه براى خود خوش كرده بود نعش او را برده مدفون ساختند .
اين بود شمّهاى از ذكر مشايخ و علماى عصر كه اكثر ايشان را ملازمت نموده و به ديدار پرانوار ايشان مشرّف گشته الى ما شاء الله و از اين همه كه مذكور بر زبان خامهء بيان شدند اقلّ قليلى در اين ايام قحط الرّجال به طريق خالخال ماندهاند و مختفى و متوارى از طبايع قواصر عوام كالانعام نسّيا منسيّا گشته دمى چند عاريت شمرده منتظر پيك سريع السير اجلاند و بر شرفهء پيرى مطّلع شده گوش هوش بر صداى الرّحيل الرّحيل دارند تا كى آن ندا را مجيب لبيك شوند ؟ رباعى :
تاريخ جهان كه قصّهء خرد و كلان * در جست درو چه شيرمردان چه يلان
در هر ورقش بخوان كه فى عام كذا * قدمات فلان ابن فلان ابن فلان
و مشايخ و علماى ديگر در اطراف جميع بلاد هند طولا و عرضا چندان بودند و هستند كه حصر و احصاى ايشان حواله به علم علام الغيوب نموده آيد و همچنين جماعتى كه به شرارت ذاتى و خبث درونى و دينفروشى و خسّت و رذالت و كجى و بىاعتدالى مشهور و معروفند از حد بيرونند و هيچ ضرورت نبود كه خامه را به ذكر اين مشتى خس دونهمّت آلايد كه كارى عظيم در پيش است و بر عمر هيچ اعتمادى نمانده و حال من به حال همان يخفروش نيشابور مىماند كه در هواى تموز يخ مىفروخت ، چون آفتاب برآمد مىگفت يا معشر المسلمين بهنظر رحمت بر آن زيانزده بينيد كه سرمايهء او از دست گداخته مىرود . بيت :
عمر برفست و آفتاب تموز * اندكى ماند و خواجه غرّه هنوز
و تاريخ وفات مردم نوشتن من به آنكه به شهرى خيّاطى بر در دروازهء گورستان دكانى داشت و كوزهاى از ميخ درآويخته بود و هوس جز آتش نبود كه جنازهاى كه از شهر