مرد جنگى در ميان جوشن و خود و زره * همچو زر در بوته و چون موم ز آتش مىگداخت
گفت هرچند از كوفتگى راه و خستگى تن ، بيم « 1 » است كه نفسها بسته شود و رشته زندگى از رنج تشنگى گسسته گردد « 2 » ، اما اينجا نه جاى « 3 » آسايش است و استراحت و منزلگاه ايمنى و فراغت ، انّا حللنا بواد غير ممطور * 82 . [ موضعى « 4 » از عشب و كلا * 83 خالى و مقامى از نبات و حشايش عارى ، نه شايستگى مرتع حيوان و نه بايستگى مربع انسان * 84 همه راه و بيراه خار مغيلان ، غيابات وادى بسان غياهب ] * 85 يك روز ديگر ، بار مشقت بر نفس نهيم و عنان « 5 » به دست عنا دهيم « 6 » و دو منزل يكى كنيم ، باشد كه امشب مبيت در فلان منبت اتفاق افتد كه هم آبخور و منبع « 7 » انسان است و هم چراگاه و مرتع حيوان ، آنجا دو سه روزى جهت استرواح ركايب و استجمام « 8 » * 86 جنايب ، مراسم اقامت بجاى آوريم و آنچه به شروط تفحص راه و تجسس احوال خصم متعلق و منوط است ؛ مرعى داريم ، آنگاه متوجه مقصد معين و مقام معلوم « 9 » شويم .
[ به انديشه بايد سوى خصم تاخت * كه نيرنگ ايام نتوان شناخت
مبادا كه دشمن كمين آورد * فلك نيز بر بخت كين آورد « 10 » ]
بگفت اين و چو دريا كف برانگيخت * چو رستم رخش را از صف برانگيخت
و « 11 » با چند سوار « 12 » هريك ، سوار * 87 ساعد مردى و « 13 » و شاح صدر قلبشكنى
هامش
( 1 ) - ب و ج : بيم آن
( 2 ) - ب و ج : و اما
( 3 ) - ج : - جاى .
( 4 ) - ب و ج : بار سختى بر بختى نفس بهيم نهيم .
( 5 ) - ب و ج : عنان دل
( 6 ) - ب و ج : + بر سر اين دو راه
( 7 ) - ب و ج : متمتع
( 8 ) - ب : استحمام .
( 9 ) - ب و ج : - معلوم
( 10 ) - اساس ندارد .
( 11 ) - ب و ج : + اين بگفت .
( 12 ) - ب و ج : كه هريك .
( 13 ) - ب : + ما برزت . ج : + مبارزت و مغفر تارك مصارعت