ايشان مجال گذار دد و دام و پرواى جنبش سوام و هوام * 92 نيست . لمصنفه :
ز هيبت در آن كردر « 1 » ديولاخ * 93 * همى سنگ خارا شود شاخ شاخ
در آن شيب و بالا و آن بوم و بر * بريزد همى مرغ را بال و پر
شاه چون از آن غفوه « 2 » * 94 بازآمد و از آن مستى افاقت يافت ؛ « 3 » اگرچه خطابى بشارتآميز از حضرت قدس « 4 » شنيده بود و صورت فرجام كار و غلبه بر خصمان به علم اليقين « 5 » دانسته ، « 6 » نايره غضب را در كانون سينه ملتهب يافت و آتش غيظ و كينه « 7 » در بوته دل مشتعل ديد ؛ چست برجست و گفت مارزده را ترياق و بسته را اطلاق درمان است [ سم « 8 » جانگزاى فراق سيامك را جز اراقت دماء آن ملاعين و هدم و نهب « 9 » بناى آن مدابير ، ترياق نيست .
گرم بر فلك دست تمكين بود * ورم توسن چرخ در زين بود
نگردم چنان صاف « 10 » روشنضمير * كه در جنگ من خصم باشد دلير
همت كلى درون بر آن گماشتهام ] تا اين سينه به [ كينه « 11 » ممتلى را بر ] انتقام كه سنت عزيز « 12 » ذو انتقام است ؛ منشرح نگردانم و از لذت غلبه بر خصم و استيلا بر دشمن كه هيچ لذت وراى آن نيست ؛ چاشنى نگيرم و فرق اعدا و تارك مخالف را لگدكوب اقدام و قوايم انعام نكنم ، آب كه بدرقه غذاست نخورم و به خواب كه مايه استراحت قواست مايل نشوم [ و « 13 » عرصه دل را به قوت استيلا بر دشمنان خويش منفتح گردانم .
هامش
( 1 ) - ج : كروه
( 2 ) - ب و ج : حالت
( 3 ) - ج : - و از آن مستى افافت يافت .
( 4 ) - ج : عالم غيب
( 5 ) - ج : راى العين ديده
( 6 ) - ب و ج : + اما
( 7 ) - ج : ماده سودا از خشم بر اعدا .
( 8 ) - ب + چون قطره سيماب مضطرب . ج + مضطرب شد .
( 9 ) - اساس ندارد .
( 10 ) - ج : نهب و تنبه و هدم
( 11 ) - ج : شاد
( 12 ) - اساس : ندارد .
( 13 ) - اساس ندارد .