سختى به نهايت رسيد « 1 » ] . لمصنفه « 2 » :
كار من از دست اختيار بدر شد * حاصل عمرم همه هبا و هدر شد
باز عمارتپذير كى شود اين دل * خانه كه طوفان گرفت زير و زبر شد
[ دست تلافى كنون به دامن مافات * مىزنم ؛ آوخ كه عمر پاى سپر شد « 3 » ]
اينهمه بر من قضا نوشت و قدر خواست « 4 » * كيست كه او مانع قضا و قدر شد ؟
[ گفتم ازين به شود مگر سروكارم * ديدم و صد بار از آنچه بود بتر شد
بخت گرفتم كه خود به كام من آيد * زو چه تمتع كه روزگار بسر شد « 5 » ]
وزرا و دستوران حضرت ، زمين خدمت ببوسيدند و گفتند ؛ سايه چتر عقاب سيماى هماىآساى « 6 » تا منقرض « 7 » دوران بر سر جهان « 8 » و جهانيان ، سايبان امن و امان باد .
تدارك هرفايت « 9 » ممكن است و تراجع هرغايب جايز ، مگر ادراك جان رفته « 10 » و ملاقات روح « 11 » مفارقت كرده ، « 12 » كلّ ذى غيبة يؤوب و غايب الموت لا يؤوب * 69 . [ چاره چيست چون فرياد و زارى دافع موت نيست و قلق و اضطراب مانع نى « 13 » ] در مضمار اين كار جز رضا به قضا ، روى ندارد و الا به مقدور مسرور بودن ، وجهى ديگر نه ،
لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا * 70
و اذا المنيّة انشبت اظفارها * الفيت كلّ تميمة لا ينفع « 14 » * 71
كيست كه در ولايت خلقت ، خلعت « 15 » عمر جاودانى يافت يا كدام وجود ، حدود عالم
هامش
( 1 ) - اساس : ندارد .
( 2 ) - ب و ج : - لمصنفه .
( 3 ) - اساس : ندارد .
( 4 ) - اساس : خاست .
( 5 ) - اساس : ندارد .
( 6 ) - ب و ج : + پادشاهى
( 7 ) - ب و ج : انقراض
( 8 ) - ج : - جهان
( 9 ) - ج : غايت .
( 10 ) - ب و ج : + از تن .
( 11 ) - ب و ج : + از بدن .
( 12 ) - ب و ج : + ارى .
( 13 ) - اساس : ندارد .
( 14 ) - ب و ج : لا تنفع .
( 15 ) - ب و ج : - خلعت .