و واسطه عقد ميداندارى « 1 » چون باد كه عرصه خاك پيمايد و سيلى كه از فراز به نشيب آيد روى به راه نهادند .
[ چنان آن گام زن را تيز دو كرد * كزو روى زمين پر ماه نو كرد
چنان آن باد تك را در ره انداخت * كه خاك از پشت ماهى برمه انداخت
چنان رفت او كه صرصر در دويدن * به گرد او نيارستى رسيدن « 2 » ]
و شبانروز « 3 » قرار و آرام « 4 » نگرفت [ ليلا و نهارا مىراند « 5 » ] تا برسيد به پاى كوهى ، از بلندى سر به عيّوق * 88 كشيده و قله به قمّه سماك پيوسته
ز بالاش گفتى كه در ژرف چاه * فلك چشمه و چشم ماهى است ماه
ساعتى بر دامن كوه « 6 » عنان بازكشيد و تنى چند از طلايه سپاه اختيار كرد [ به رسم جاسوسى « 7 » ] و استعلام موجبات احوال « 8 » ديوان و مقام معلوم و وطن معهود « 9 » ايشان از جوانب روان گردانيد « 10 » و خود آفتابوار يكسواره از ميان لشكر كناره گرفت و زمانى در آن ضجرت و حيرت حاضر وقت و مراقب دل « 11 » شد . گويى به حكم اين حديث كه : قلوب الملوك خزائن اللّه فى ارضه ، * 89 هاتفى از عالم غيب در گوش جان او اين ندا « 12 » كرد :
نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ
و انّ عون اللّه نعم الرّقيب « 13 » . * 90 كشندگان سيامك را بر كنار فلان بيشه قرارگاه است و فارغ و آزاد « 14 » نشستهاند و راه گذر بر وارد و صادر « 15 » بسته و در آن حدود از نكايت شر و شراست « 16 » * 91 فساد
هامش
( 1 ) - ب و ج : + بودند .
( 2 ) - اساس : ندارد .
( 3 ) - ج : - شبانروز
( 4 ) - ب : - آرام .
( 5 ) - اساس : ندارد .
( 6 ) - ب و ج : آن كوه
( 7 ) - اساس : ندارد .
( 8 ) - ج : حال .
( 9 ) - ج : - وطن معهود .
( 10 ) - ج : داشت .
( 11 ) - ج : قلب
( 12 ) - ج : گفت .
( 13 ) - ب و ج : + ترا مژده باد كه
( 14 ) - ب : بر كنار فلان بيشه فارغ و آزاد . ج : بر كنار فلان بيشه نشستهاند .
( 15 ) - ج : راه آمد و شد بر آيندگان و روندگان .
( 16 ) - اساس : سرائب .