و ايوان كيوان به دوده اندوده گردد . لمصنفه « 1 » :
اى مملكت چو صبح بدر جامه تا به ناف ! * وى سلطنت چو شام ببر موى تا به دوش !
وى تير آسمان ، كمر سبز باز كن ! * وى جرم آفتاب ، قباى سيه بپوش !
اى ملك ، عقد عدل چو بگسست خاك خور ! * وى بخت ، جام جود چو بشكست زهر نوش !
و مقارن آن حال ، حليله * 67 سيامك « 2 » حامله بود ؛ نيمشبى او را درد طلق گرفت .
[ « 3 » كه روى جهان گشت روشن چو مهر * زمين همچو گردون برافروخت چهر ]
و سحرگاه فرزند دلبند و مولودى اختر بلند بياورد [ چنان كه « 4 » گفتهاند :
يكى فرزند همچون دانه در * به هرمويش بها ، پيمانهاى در
چو نيكو طالعان و نيكروزان * ازو فر شهنشاهى فروزان ]
مبشران در ساعت به قدوم شاهزاده بشارت دادند . لمصنفه « 5 » :
كه اى شاه فرمانده دادگر * خديو مهين ، خسرو بحر و بر
ز پشت سيامك تو را مژده باد * كه امشب يكى پادشه زاده ، زاد
اگر اخترى شد ز گردون نفور * بقاى ملك « 6 » باد تا نفخ صور
[ و گر گوهرى شد ز دريا به در * بماناد دريا به جاى گهر « 7 » ]
ور از باغ يك لاله بربست رخت * چمن ساره سرسبزه باد از درخت « 8 »
و گر كم شد از روى دريا نمى * بماناد جاويد دريا همى
كيومرث را عنان تمالك « 9 » چنان از دست رفته بود كه به وصول مقدم طفل نورسيده آرام نمىيافت و چون باد در خاك مىغلطيد و به سوز سينهء آتشبار ، آب از فواره ديده « 10 » مىريخت و مىگفت : [ لقد جاوز الحزام الطبيين * 68 ، كار از حد بگذشت و
هامش
( 1 ) - ب ج : - لمصنفه .
( 2 ) - ب و ج : + كه .
( 3 ) - اساس ندارد .
( 4 ) - اساس ندارد .
( 5 ) - ب و ج : - لمصنفه
( 6 ) - ب و ج : فلك
( 7 ) - اساس : بيت را ندارد .
( 8 ) - ج : بيت را ندارد .
( 9 ) - ب و ج : تملك و تماسك .
( 10 ) - ج : از ديده فوارهوار .