دل را تنور آتش محن ديد و ديده را موجخيز طوفان اسف ، « 1 » سراسيمه ، گرد مفازات و مغارات مىگشت [ و به عجز و سوگوارى ، جزع و زارى مىكرد « 2 » ] و امداد « 3 » سرشك حسرت كتواتر الدّرّ من الضرع [ و تعاقب الامطار على الزّرع « 4 » ] * 34 بر چهره روان كرده و مژه در چشم از گريه خار شده . و موى از غصّه بر تن سوفار تير گشته ، مىگفت « 5 » :
ما حال من كان له واحد * غيّب عنه ذلك الواحد ؟ * 35
آنچه از من گم شده گر از سليمان گم شدى * بر سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى
آتش و آب ار بدانستى كه از گيتى چه رفت * آتش از غم خون شدى آب از جنون بگريستى
كاشكى گردون طريق نوحه كردن داندى * تا بر اهل دانش و اهل فطن بگريستى
كاشكى آدم به رجعت در جهان بازآمدى « 6 » * تا به مرگ اين خلف ، بر « 7 » مرد و زن بگريستى
مردم چشم از فيضان دموع هاطلات ، سواقى جاريات آمد و انسان عين ، از سيلان سواكب عبرات ، * 36 جوارى ساقيات :
يا ساقى الهمّ ان درت علىّ فلا * تمزج فانّ مدمعى مازج كأسى
و يا اخا الحىّ ان غنّيت لى طربا * فغنّ واحسرتا « 8 » من حرّ انفاسى * 37
نيمشبى هنگام مناجات اهل حضور و عرض حاجات ارباب قلوب ، كه آن زمان نبود در ره دعا پرده ، در گوشه زوايا متعبّدوار « 9 » پيش معبود برقرار معهود زارى بسيار كرده بود و مذلّت و سوگوارى « 10 » بىاندازه نموده و روى دل بهسوى توبه و انابت آورده و درون از درن اوزار و وسخ آثام * 38 پاك كرده ، ساعتى مراقب حال و حاضر وقت شد و در
هامش
( 1 ) - ب و ج : + يافت .
( 2 ) - اساس : ندارد .
( 3 ) - ب : مدرار . ج : مدار .
( 4 ) - ج : اساس ندارد .
( 5 ) - ج : مىگشت
( 6 ) - ب : آيدى
( 7 ) - ب و ج : هر .
( 8 ) - ج : واحزنى
( 9 ) - ب و ج : + در پيش معبد خويش
( 10 ) - ب و ج : - سوگوارى