فرستد .
زهى عزت كه چندان بىنيازى است * كه چندين عقل و جان آنجا ببازى است
زهى هيبت كه گر يك ذره ، خورشيد * بيابد ، گم شود در سايه جاويد
زهى ساحت كه گر عالم نبودى * سر مويى از آنجا كم نبودى
زهى شربت كه در خون مىزند گام * به اميد سَقاهُمْ رَبُّهُمْ جام * 46
زهى رحمت كه گر يك ذره ابليس * بيابد گوى بربايد ز ادريس * 47
زهى ملكت كه واجب گشت « 1 » ، لابد * كه نه نقصان پذيرد نه تزايد .
ساكنان خطهء هياكل بشرى را كه نقش سمات * 48 نقصان حوادث زمانى و و صمت * 49 عوايق وجود مكانى دارند ، همان لايقتر و به صواب چنان نزديكتر ، كه چون شاه سوار مضمار * 50 بلاغت با كمال جولان در ميدان
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
« 2 » * 51 از سر منزل عجز و قصور لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك * 52 ، درنگذشت [ بيت ] :
در وصف ذات او ، چو زبان را كليل * 53 يافت * بر درج درفشان دهن كرد قفل لا
طريق العجز عن درك الادراك ، ادراك « 3 » * 54 پيش گيرند و به هيچ وجه از جاده : « 4 »
اعتصام الورى بمغفرتك « 5 » * عجز الواصفون عن صفتك
تب علينا فانّنا بشر * ما عرفناك حقّ معرفتك * 55
تجاوز ننمايند و عدول نجويند .
با حدوث سمات نقص جهات * كى توان گفت نعت ذات و صفات ؟
او از آن برتر است و عالىتر * كه به وصفش نطق زنند بشر
ذاته ذات فيّاضة لا متمكّنة و لا متحيّزة و لا متّصلة « 6 » و لا منفصلة مبرّأة عن الاحيان
هامش
( 1 ) - ب و ج : + واو .
( 2 ) - ب : - من ربك
( 3 ) - ج : - ادراك .
( 4 ) - ب : جاد .
( 5 ) - ج : معرفتك
( 6 ) - ب : منصلة .