به سلم از سر راستى تور گفت * كه تيمار شاهى نشايد نهفت
از آن پرهنر ، بىهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود
پس ناچار با لشكر بىشمار از پياده و سوار متوجه آن حدود شدند و تور در مقدمهء سپاه روان شد و از اين جانب نيز منوچهر ، لمؤلفه « 1 » :
بفرمود تا قارن رزمخواه * به دشت اندر آرد زهر سو سپاه
سراپرده و فرش بيرون برند * درفش همايون به هامون برند
به حكم شهنشاه « 2 » گردون شكوه * بجوشيد لشكر چو دريا و كوه
و در اواخر خريف آن سال بهظاهر شط جيحون نزول كرد « 3 » ، روزى كه بادهاى سخت برخاسته « 4 » بود و برفهاى عظيم نشسته و راهها مطموس * 18 و جادهها انباشته شده .
يوم من الزّمهرير مقرور * عليه ثوب الضّباب مزرور
كانّما حشو جوّه ابر * و ارضها فرشها قوارير
و شمسها حرّة مخدّرة * ليس لها فى قبابها نور * 19
و ميان « 5 » هردو لشكر مقدار دو فرسنگ مسافت بود بهسبب غلبه باد و صدمات سپاه دمه و هجوم لشكر سرما يك هفته در كار محاربت و مضاربت فترت افتاد تا آنگاه كه جرم سحاب از نور آفتاب منقشع « 6 » شد و جهان مظلم به لباس ضيا و كسوت نور معلم ، جنگجويان چون قضا و قدر نافذ عزم .
همه كمانكش رزمآزماى و تيرانداز * همه مبارز جوشن شكاف و سندان دوز
همه چو شير بههنگام جنگ حملهگزار « 7 » * همه شهابصفت گاه كينه دشمنسوز
بر بادپايان چون عمر سبك پوى :
و سابح من بنات الرّيح منتقل « 8 » * بالبرق لكنّه كالرّعد ان صبحا
هامش
( 1 ) - ب و ج : - لمولفه .
( 2 ) - ب و ج : همايون .
( 3 ) - ب و ج : كردند .
( 4 ) - ج : وزيدن گرفت .
( 5 ) - ج : ميانه .
( 6 ) - ج : منقنع .
( 7 ) - ب و ج : گذار .
( 8 ) - ج : مشتعل .