ان يعد يسبق من ازمان سابقها * و يدرك الزّمن الماضى اذا كبحا * 20
آتشوار و آب رفتار بر عرصهء خاك چون باد در حركت آمدند :
چنان راندند مركب در بيابان * كه در روى زمين باد شتابان
ز بانگ كوس و از زخم چكاچاك * طنين افتاده در نُه طاس افلاك
همه صحرا غبار و گرد « 1 » برخاست * زهر سو بانگ بردابرد برخاست
و غمّ السّماء النّقع حتى كانّه * دخان و اطراف الرّماح شراره * 21
خدنگ صخره شكاف در چشم بادام شكل « 2 » ، بسان مغز در پسته نشست و مرد جنگى از بيلك ديدهدوز مانند پشت خارپشت ، پرخار « 3 » پيكان مىشد و قارن ، مقارن اين حال در صف معركه و قلب نبردگاه راند و تنها با تنها دست بردى نمود كه دليران رجال و فحول ابطال ، اهوال قيامت معاينه ديدند و چندان خون بريخت كه نهر جيحون با همه غزارت از حكم طهارت بيرون شد ، و آن روز از وقت آنكه شاه سيارگان از افق شرقى به ايوان غربى خراميد و جمال جهانافروز روز در نقاب شب تارى متوارى شد « 4 » :
ز چرخ وسمه رنگ و نيل اندود * چو ابروى مه نو روى بنمود
سيهپوشان شب لشكر كشيدند * ز ماهى تا به مه صف بركشيدند
خون از تيغ ، چون باران از ميغ بباريد و از جوارح و اعضاى كشتگان مجال عبور و طريق مرور تنگى پذيرفت و از هياكل مردان مبارز و اشخاص سواران دلاور ، هامون با گردون حكم تساوى « 5 » گرفت و سر : الظّلم مرتعه و خيم * 22 حقيقت خويش روشن و هويدا « 6 » كرد و خذلان كفران نعمت و اخفار ذمت در روزگار به ايشان رسيد و به يك صدمت لشكر سلم و تور پايمال فتنه و فتور گشت و تور « 7 » از آن هزيمت عزيمت توران زمين كرد و صدق اين سخن كه فارسان ميدان بلاغت « 8 » بر سبيل تمثيل ايراد كردهاند :
هامش
( 1 ) - اساس : خاك .
( 2 ) - ج : - شكل .
( 3 ) - ج : - پرخار .
( 4 ) - ب و ج : + چنان كه گفتهاند .
( 5 ) - ج : برابرى نمود .
( 6 ) - ج : آشكارا .
( 7 ) - ج : - تور .
( 8 ) - ب : - ميدان بلاغت .