مرا سخن همه در آهن است و كوره و دم * من از كجا سخن سرّ مملكت ز كجا
ملك و دولت كسى را سزد كه سلالهء تاج و تخت و وارث ديهيم و اورنگ باشد .
سلطنت را اصل « 1 » بايد ، پادشاهى را تبار * تا به استحقاق بتواند كه باشد شهريار
من اين مهم را بدين سبب از بند امتناع بيرون آوردم تا خلق از قيد بيداد ضحاك سفاك خلاص يابند و همگنان ، دمبدم هجوم هلاك و ورود فنا را مترصد نباشند ، پس ازين انديشه ، درين باب هركس را كه اختيار كردند « 2 » ، بر محك اعتبار عيارى « 3 » خالص نداشت ، بضرورت حوالت اين مهم به وى مفوض شد و چون كاوه را معلوم بود كه شاهزاده فريدون نام « 4 » از اسباط جمشيد با شر ذمّهء * 1 / 35 از خيل و سپاه در نواحى رى و مازندران « 5 » به ياوگى « 6 » مىگردد و احكام منجمان نيز با آن موافق افتاد كه ملك از خاندان ضحاك به فريدون نامى از فرزندان جم « 7 » مقرر شود و او در امور ولايتدارى و رسوم رعيتپرورى آثار بأس و نجدت و امارات فرزانگى و شجاعت « 8 » ظاهر گرداند و منشور مردى و مردمى « 9 » به طغراى :
انا ابن جلّا و طلّاع الثّنايا * متى اضع العمامة تعرفونى * 36
آراسته و موشح دارد .
رايت همت برافرازد به گردون اثير * چهره دولت برافروزد چو خورشيد منير
ظلم را گر چهره بنمايد ؛ بيندايد به قير * فتنه را گر چهره « 10 » بگشايد ؛ فرودوزد به تير
هامش
( 1 ) - ب : اهل .
( 2 ) - ب : آيد .
( 3 ) - ب : عيار .
( 4 ) - ب و ج : - نام .
( 5 ) - ج : - مازندران .
( 6 ) - ب : + باديه .
( 7 ) - ج : جمشيد .
( 8 ) - ب و ج : + نجابت .
( 9 ) - ج : مردانگى .
( 10 ) - ب و ج : ديده .