[ گويى « 1 » اين ابيات موافق حال اوست :
مات يحيى فمات شرّ كثير * و لقد كان شرّه مستورا
انّ موت الشّرار فتح عظيم * و فراغ و نعمة و سرور ]
* 34 كاوه را چون متيقن شد كه ضحاك پشت بداد و از طمع ملك ، پهلو تهى كرد ؛ اعيان و امجاد قوم را بخواند و در باب ايالت ملك و زعامت لشكر سخن راند و گفت « 2 » سرير سلطنت از زيور پادشاهى عاطل است و فرق مملكت از زينت تاج شهريارى خالى و بدين سبب در طره زلف تدبيرات امور ملك پريشانى حادث ، و خردمندان گفتهاند ملك بى سلطان چون « 3 » سقفى بىبنيان و جسم بىجان « 4 » است « 5 » .
هر آن كشور كه سلطانى ندارد * بود چشمى كه انسانى ندارد
كشورى را كه بر او سايه سلطانى نيست * همچو جسمى است به صورت كه درو جانى نيست
همگنان گفتند : آثار حقوق « 6 » كه تو را بر دودمان دولت حاصل است و امداد آن ساعة فساعة متواصل ، چون مهر فروزنده و چون روز هويداست ، راى « 7 » ما صواب چنان مىبيند كه تو بنفس خويش متكفل مصالح ملك شوى و به حفظ جوانب سپاه و رعيت و مراعات كافّه خلق قيام نمايى و نواصى اين صياصى * 1 / 34 را در قبضهء تصرّف آرى و ادالت * 2 / 34 اوليا و اذالت * 35 اعدا را ميان دربندى . كاوه دست « 8 » رد بر روى ملتمس ايشان بازنهاد و گفت : من استحقاق اين منصب ندارم و سزاوار مباشرت اين شغل نيستم « 9 » .
هامش
( 1 ) - اساس : ندارد .
( 2 ) - ب : + اكنون .
( 3 ) - ج : - چون .
( 4 ) - ب : + و چشم بىانسان .
( 5 ) - ج : - است .
( 6 ) - ج : حقوقى .
( 7 ) - ج : - راى .
( 8 ) - ب : رد و ابا . ج : ابا بر ملتمس .
( 9 ) - ب : + لمولفه .