اشتعال يابد و از گرسنگى و مجاعت ، زجل * 34 خلايق به زحل رسد و مزاج عالم تباهى گيرد و كار مردم فساد پذيرد « 1 » كه گفتهاند كه پاى برهنه بر خردهء الماس توان رفت و ذرور « 2 » چشم * 35 و قطور * 1 / 35 گوش از سودهء « 3 » حديد و فضلهء نحاس * 36 توان ساخت اما بر عذاب جوع و بلاى گرسنگى مصابرت نتوان نمود .
گوش تواند كه همه عمر وى * نشنود آواز دف و چنگ و نى
ديده شكيبد ز تماشاى باغ * بىگل و عنبر « 4 » به سر آرد دماغ
ور نبود بالش آكنده پَر * خواب توان كرد حجر زير سر
ور نبود دلبر هم خوابه پيش * دست توان كرد در آغوش خويش
وين شكم بىهنر « 5 » پيچ پيچ * صبر ندارد كه بسازد به هيچ
پس هرگاه كه ارادت او باعث شدى بر آنكه حدود مملكت خويش را به اوامر شرعيات مضبوط دارد اعتصام به حبل مسائل ائمه دين و تشبث به ذيل اجتهاد پيشوايان شرع نمودى و چون خواستى كه در اصدار مكاتبتى و ارسال مفاوضتى « 6 » شروع كند يا عزايم اهتمام در مناظم احوال رعيت و مصالح ملك و تدبير لشكر به امضا رساند رجوع به آراى و تدابير خداوندان حكمت كردى و گفتى چنان كه اركان دين را به احكام شريعت محافظت نمايند ، ابواب مهمات مملكت را « 7 » به حكمت نگاه دارند . لمولفه :
جهان زراى حكيم اقتباس نور كند * قمر ز آينهء آفتاب ضو گيرد
امور ملك به حكمت فروغ تازه دهد * حدود دين به شريعت شعار نو گيرد
و محترفه و صنّاع را گرامى داشتى و ايشان را نگذاشتى كه به تكاليف ديوانى و قسمات « 8 » و عوارض تعرض رسانند و هريك را عليحده در آن صنعت و حرفت كه ديدى ، تربيت بليغ كردى تا در آن صنعت ماهر شدى و گويند چهار انگشترى از زر
هامش
( 1 ) - ب و ج : + در امثال .
( 2 ) - ب : داروى چشم .
( 3 ) - ب و ج : - سوده .
( 4 ) - ج : نسرين .
( 5 ) - ب و ج : + واو .
( 6 ) - اساس و ب : مفاوضت
( 7 ) - ج : + نيز .
( 8 ) - ب و ج : - قسمات .