آن ، روزگار خويش را مصروف نگردانم چنان كه مؤلّف كتاب گويد ؛ لمصنفه « 1 » :
اگر باشم اين پند را كار بند * به دنيا و عقبى شوم ارجمند
و گر سر بپيچم ز گفتار شاه * شود حال من در دو گيتى « 2 » تباه
مرا شهريار همايون نظر * زر و سيم بخشيد و تاج و كمر
به دانش مرا در جهان شهره كرد * ز آداب و اخلاق با بهره كرد
مرا محرم خلوت خويش داشت * نظر بر من از ديگران بيش « 3 » داشت
شدم خسرو گنج ملك و سپاه * زدم خيمه بر تارك مهر و ماه
يكى قطره بودم چو دريا شدم * يكى پشه بودم چو عنقا شدم
ز احسان خسرو به من آن رسيد * كه بر كشت تشنه ز باران رسيد
زهى فضل و تاييد پروردگار * زهى فضل و بخشايش كردگار
كه شاه جهان سايه بر من فكند * به من رشك بُرد آفتاب بلند
به هرموى اگر صد دهانم بود * در آن هردهان صد زبانم بود
و از امروز تا روز محشر همى * شوم پادشه را ثناگر همى
ز بخشايش و بخشش شهريار * يكى گفته باشم هنوز از هزار
چو طهمورث از شُكر شاه جهان * بپرداخت درج عقيق دهان
به دو گفت هوشنگ والاتبار * كه اى از پدر وز « 4 » نيا يادگار
من اينك گرفتم پى كار خويش * شدم منزوى در بن غار خويش
سپردم به تو ملك روى زمين * تو دانى اگر خاينى ، ور امين
بگفت اين سخنها و بشتافت زود * كجا مر كيومرث را جاى بود
در آن غار تاريك مأوا گرفت * پى راه اجداد و آبا گرفت
چو ابدال مصروف بودى تمام * شب و روز او بر قيام و صيام
گهى در مناجات بودى و ذكر * گهى خامشى پيشه كردى و فكر
هامش
( 1 ) - ب : - لمصنفه .
( 2 ) - ب و ج : عالم .
( 3 ) - ج : پيش
( 4 ) - ب : - واو