جلال و حيات پادشاه جهانپناه و شهنشاه والاجاه در چمن جلال و جويبار اقبال ثابت اصل و عالى فرع باد .
[ تا هست « 1 » چار اركان يك دم زدن مبادا * اين چار چيزت اى شه خالى از آن چهارت
طبع از نشاط و عشرت ، دست از شراب گلگون * گوش از سماع « 2 » مطرب ، چشم از جمال يارت
هرجا روى « 3 » و آيى همراه تو سعادت * هرجا مقام سازى اقبال ، يار غارت ]
بندهء درگاه سپهرساى و چاكر آستان فلكفرساى را مواعظ شاهانه و نصايح خسروانه كه ممّهد قواعد عمر و مجدّد طراوت زندگى و مروّح روح شادمانى و مفرح قلب امانى و شفابخش بيمارى جهالت و راهنماى وادى ضلالت و طرازنده لباس نيكنامى « 4 » و فرازندهء رايت « 5 » شادكامى و سواد ديدهء بيدارى و سرور سينه بختيارى و سبب حصول اغراض و آمال و واسطهء عقد « 6 » دولت و اقبال است ، نهچنان در دل « 7 » اثر كرده است « 8 » و در ميان جان جاى گرفته كه به اختلاف مسا و صباح و آمد « 9 » شد غدّو و رواح ، * 122 نقوش « 10 » و حروف آن از لوح فكرت محو گردد و يا از صحيفهء انديشه سترده شود ، چنان كه گفتهاند ؛ لمصنفه « 11 » :
ياد ايّام وصال تو ز لوح دل من * به مرور فلك و گردش دوران نرود
قلم شوق به وجهى رقم مهر كشيد * كز تنم گر به مثل جان برود ، آن نرود
و شوق غالب است و رجا راجح كه اگر توفيق رفيق گردد و سعادت مساعدت نمايد ؛ پس از اينكه يك لمحه ، بىتدارك مذاكرت و مدارست اين وصايا كه مستجمع تفضيل نشأتين و مستدعى تحصيل سعادتين است ؛ فارغ ننشينم و جز به افادت آن و استفادت از
هامش
( 1 ) - اساس : ندارد .
( 2 ) - ج : استماع
( 3 ) - ج : هرجا كه روى آرى .
( 4 ) - ج : نيكونامى
( 5 ) - ب و ج : رايات .
( 6 ) - ب : عقيده
( 7 ) - ب و ج : صميم دل .
( 8 ) - ب و ج : - است .
( 9 ) - ج : آمد و شد
( 10 ) - ب : - واو .
( 11 ) - ب و ج : - لمصنفه