وصيّت ديگر آنكه در شخص حقير خلقت خلقان كسوت ، به چشم خفّت و نظر حقارت نگاه « 1 » نكند كه در هرگليمى كليمى و در هرژندهء زندهء و در هرخرقهء مقتداى فرقهايست ؛ رداء خلق و رواء كانّه فلق و جسد فى دريس كاسد فى عريس * 76
ترى الرّجل النّحيف فتزدريه * و فى اثوابه اسد هصور
علىّ ثياب دون قيمتها الفلس * و فيهنّ نفس لا يقاس بها الانس
و ثوبك شمس تحت اذيالها الدّجى * و ثوبى ليل تحت ظلمائها الشّمس * 77
منگر به غير خويش به چشم حقارتش * زيرا ميان مردم و مردم تماثل است
هركس به نفس خويش بزرگ است از آن قبيل * هر جزو كاعتبار كنى ذات او كل است
و مصنف كتاب را در اين معنى قطعهايست ؛ لمصنفه : « 2 »
بس كهن پيراهن خلقان گليم * كز معانى جامهء جانش نو است
صورت ظاهر ندارد اعتبار * بشنو ار گوشت سخن را پيرو است
آنكه در چشمت گداى مفلس است * پيش دانا بر جهانى خسرو است
بحر در هرحال عالى منصب است * شمس در هربرج صاحبپرتو است
وصيّت ديگر آنكه ، عدل و انصاف را شعار و دثار روزگار خويش سازد و در طلب مال كه پايمال هركس و دست فرسود هرخس ، است با رعيت مناقشت نكند و خدم و حشم را به مطالبت ناموجه ، نفور و به تكاليف نامقرر از درگاه دور نگرداند و بىشايبهء شك و غايله شبهت * 78 بداند :
كز « 3 » رعيّت شهى كه مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود
و در آثار مذكور است كه : شرّ النّاس من جار على نفسه ثمّ جار على من دونه ثمّ جار على كافّة النّاس و افضلهم من عدل مع كافّة الخلق ثمّ مع عشيرته ثمّ مع نفسه * 79 لمولفه « 4 » :
بنديش نيك نيك چو بد مىكنى مكن * بد مىكنى و با تن خود مىكنى مكن
هامش
( 1 ) - ب و ج : نظر
( 2 ) - ب و ج : - لمصنفه .
( 3 ) - ج : - كه .
( 4 ) - ج : - لمولفه