كه بندند يكسر به خدمت « 1 » كمر * و زين آستان برنگيرند « 2 » سر
كيومرث چون اين سخن گوش كرد * تو گفتى مى خوشدلى نوش كرد
برون رفت و در كهف كوهى نشست * بشست از علايق به يك بار دست
به يزدان پرستيدن و اعتزال * همى تا به مردن نمود اشتغال
پس از مرگ ديدند او را به خواب * كه رويش همىتافت چون آفتاب
[ يكى « 3 » گفتش اى شاه عالىتبار * در اين عالمت حال چون است و كار ؟
بگفتا به راحت فتادم ز رنج * شكستم طلسم و رسيدم به گنج
ز دنيا چو من روى برتافتم * به عقبا ، بقاى ابد يافتم ]
بگفتند كاى شاه ، چونى بگوى * كه مىتابدت همچو خورشيد روى
چنين گفت كاين دولتم داد داد * كه بوم و بر داد ، آباد باد
اول كسى كه بناى شهر نهاد او بود و « 4 » شهر بلخ و دماوند و اصطخر فارس از موضوعات اوست و اكثر اوقات در اصطخر مقام كردى . گويند او بود كه از پشم « 5 » و موى جامه و فرش ساخت « 6 » و سنگ از فلاخن انداخت و نخستين پادشاهى كه در ميان فرزندان خويش ، خطبه انشا كرد ؛ او بود و زمان پادشاهى او چهل سال بود « 7 » و مدت عمرش هزار سال بود . * 127
[ اين « 8 » نكتهايست « 9 » زادهء بكر ضمير او * وين رمزهاست دختر طبع منير او
نشاط بسيار ، طبع « 10 » را مغرور كند و فرح مفرط دل را بميراند و گفت : اندوه مرضى است كه از انعدام حرارت غريزى متولد شود و نعمت ، شاخى است كه به ادامت شكر ،
هامش
( 1 ) - ج : به پيشش
( 2 ) - ج : برندارند .
( 3 ) - اساس ندارد . ج : اين سه بيت را بعد از دو بيت آخر آورده است .
( 4 ) - ج : بناى شهر بلخ
( 5 ) - ج : ابريشم
( 6 ) - ج : - ساخت .
( 7 ) - ج : - بود .
( 8 ) - اساس ندارد .
( 9 ) - ج : نكتههاست
( 10 ) - ج : نفس