نظم
ندانم چگويم من اين گفته را * ازين سان گهرهاى ناسفته را
چه انشاست كان پرهنر داشته * چه كاخ فصاحت برافراشته
بيان من از وصف آن قاصر است * بيان نيست حاجت ، سخن ظاهر است
چو چندين بر آن داستان شگرف * گذشتم تأمل كنان حرف حرف
ز گنجش بسى گوهر اندوختم * ز شمعش چراغ دل افروختم
ز الفاظ جزل و معانى بكر * پر از كام شد جيب و دامان فكر
بر ضمير منير واقفان منصف و زيركان به صفت نصفت متصف واضح ولايح است كه اين تأليف منيف بر ساير كتب تواريخ به چند جهت شرف فضل و مزيت دارد :
يكى غرابت اصول قصص و وقايع كه بعضى از آن تا غايت بر قلم هيچيك از منشيان و سخن آرايان گذارش نيافته و پرتو تقرير و تحرير هيچ فرد از مورخان و قلمگذاران برآن نتافته و آنچه به سمت ارتقام بعضى اتسام دارد به سبب اطناب كه موجب املال است يا به واسطهء ايجاز كه مفضى به اخلال است منسوخ و مهجور مانده .
و ديگر قرب عهد و زمان كه چون زمرهء مستمعان اكثرى از اصحاب اين واقعات را به تعيين شناسند . يقين كه تعلق خاطر و ميلان باطن و ظاهر به استماع خصوصيات صادرات و واردات ايشان بيشتر داشته باشند .
ديگر صورت صدق و مطابقهء اين وقايع به واقع كه بعضى از آن مأخوذ از اشارت حافظ ابروست كه اكثر به چشم يقين مشاهده نموده و از قرار تحقيق در قيد تحرير و تنميق آورده بود و بعضى ديگر حاوى اوراق ، محرر قصبات السبق على الأطلاق ، صاعد مصاعد الدولة بالوفاق ، صاحب المقامات العلية بالأرث و الأستحقاق : مولانا كمال الملة و الدّين عبد الرزاق لازال جنابه ملجأ لفضلاء الآفاق