صوب صواب در آن شناخت كه از ذروهء سركشى و جبارى به حضيض تذلّل و خوارى و تضرّع و زارى آيد و جمعى را شفيع سازد تا خون او را درخواست كنند و شفعا درخواست كرده ميرزا جهانشاه خون او را بخشيد و مولانا احمد از سموم قهر كه ژاله در چشم سحاب اخگر مىساخت و به آب حيات طبع آذر مىداد نيك ترسان و هراسان نمود و به نسيم لطف كه از سنگخاره چشمهء سلسبيل مىگشاد اميدوارى تمام داشت . القصه مولوى با دلى متردد ميان اميد و بيم و خاطرى از اندوه دوران به دونيم مىگفت :
بيت
منم امروز و دلى زانده گيتى به دونيم * بيم آن است هنوزم كه به جان باشد بيم
حال خود پيش كه گويم من مظلوم غريب * چارهء خود ز كه جويم من رنجور سقيم
گرد من لشكر اندوه چنان حلقه زده * كه دمى راه نيابد سوى من باد نسيم
جمعهء دوم رمضان از حصار بيرون آمد و تيغ در دست و كفن در گردن زمين درگاه ببوسيد و ابر عنايت بر ساحت زلّات و هفوات او باران رشد [ باريد ] و مراحم خسروانه جرايد جرايم او را به زلال عاطفت فرو شست و مولوى در سلك خدام انتظام يافته سر بر خط فرمان نهاد و در خطهء امن و امان مقام گرفت و از ملك و ملك به استبقاى جانى و استيفاى نانى قناعت نمود .
بيت
ز دنيا قناعت نموده به كنجى * نه جوياى مالى نه دربند جاهى
و چنان قلعه كه سر برج آن بر برج دو پيكر مىسود و از غايت حصانت