هيبت عدلش چنان كاندر بسيط روزگار * كهربا از بيم دايم بر حذر بودى ز كاه
توسنش گاه جهانگيرى چو در سير آمدى * عرصهء نه طارمش بودى كم از يك روز راه
آن ملك خويى كه هرگز دشمن صد ساله را * مى نرفت از بيم عفوش بر زبان نام گناه
عاقبت در خاك رفت از اوج تخت سرورى * تا كند پيش از همه تدبير ملك آن سرى
لشكر آخر گشت و گردان بازگشتند از سفر * اى سپهر از شهسوار خود كجا يابم خبر
شهسواران روز و شب سرگشته در ميدان غم * در فراق او به جاى گوى مىبازند سر
بىفروغ فرق ميمون و ميان نازكش * خاك بر سر كرد تاج و حلقه شد بر خود كمر
تير بشكست و كمان را ماند پى بر استخوان * تا قيامت هردو افتادند دور از يكدگر
خنجر مصرى ز ماتم كرده پيراهن سياه * مىخورد هر دم به جاى آب خوناب جگر
بارگه ويران شد و خيمه گريبان چاك زد * چتر و خرگه شد چو اجرام فلك زير و زبر
مو پريشان كرد توق و نيزه را بشكست بند * تيغ شد بىآب و تير محنت آمد بر سپر
روز و شب در نالهء زارند با هم كوس و ناى * چاكران را مىدهند از ماتم سلطان خبر
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 1064
مساهمون: كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
ص١٠٦٤