پاسبان بارگاه هفتمين يعنى زحل * پا و سر گم كرده مىگشتى به گرد بارگاه
مشترى از اوج رفعت رفته در برج زوال * قامت او مانده چون قد هلال از غم دو تاه
پنجهء ماتم شكسته نيزهء مريخ را * مهر را چرخ فلك افكنده چون يوسف به چاه
دف شكسته زهره و تير از كمان افتاده دور * قدسيان كرده سيه آيينهء مه را به آه
چرخ كرده كوچهء سيمين ز راه كهكشان * خيل انجم كرده در گردن نمدهاى سياه
صبح غرق خون شده هر دم گريبان مىدريد * ماه هر ساعت ز گردون بر زمين مىزد كلاه
با هزار انديشه از پير خرد كردم سؤال * سر برآورد و به زارى كرد سوى من نگاه
گفت روز ماتم شاه سليمان رفعت است * شهريار ملك و ملت خسرو گردون پناه
آن جهانگيرى كه روز داورى انصاف او * دست بسته ظلم را دادى به دست دادخواه
شاه دين تيمور نويان ، آن سرافرازى كه شد * عالمش زير نگين بىمنّت خيل و سپاه
گاه تدبير امور ملك دارى عقل كل * پيش راى انورش مىكرد عرض اشتباه
گر دو عالم پر سپاه خصم بودى غم نداشت * كى بيفتد آنكه حفظ ايزدش دارد نگاه
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 1063
مساهمون: كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
ص١٠٦٣