چرخ را جامه كبود و علم را دفتر سياه * ملك را سر ناپديد و عدل را جان غايب است
شد سيه گوى مه و بشكست چوگان هلال * شهسوار ملك و ملت تا ز ميدان غايب است
شايد ار سرگشته گردد هرطرف اسكندرى * كاندرون ظلمت خاك آب حيوان غايب است
آفتاب ملك و دين از اوج سلطانى بگشت * يوسف مصر شرف در چاه زندان غايب است « 1 »
مىكند زين غصه دايم نسر طاير پروبال * تا هماى مرغ توفيقش ز فرمان غايب است
اى خزان بنياد باغ و بوستان در هم شكن * كان درخت ميوهدار از باغ و بستان غايب است
خستهء تيغ حوادث بر فراش رنج و غم * گو بمير از درد نوميدى كه درمان غايب است
مشترى گو خطبهء دولت به نام كس مخوان * كز سرير مملكت شاه سخندان غايب است
روشنى جو از كواكب چون قمر گم كردهاى * اشكبار اى ديده چون گنج گهر گم كردهاى
دوش سوى عرصهء افلاك مىكردم نگاه * عرش را ديدم ز ماتم كرده پيراهن سياه
تا سحر خيل نجوم از نالهء كرّوبيان * بر سپهر هشتم از سرگشتگى گم كرد راه
هامش
( 1 ) . در نسخهء ك نيست .